امروز
تو عالم مجازي ميگشت . درد خفيفي از توي گردنش بالا ميامد تو ي سرانگشتانش احساس گز گز و بي حسي ميكرد .ميدانست چند دقيقه ديگر دچار گرفتگي عضله خواهد شد ، اما دلش نميخواست مسكن بخورد. از درد لذت ميبرد .درد تنها جنبه واقعي زندگيش بود . حالش از اين متنهاي ماشين شده كه هيچوقت نميفهميدي نويسنده اش كيست يا عكسهايي كه هيچوقت قديمي نميشوند و درخشندگي رنگشان را از دست نميدهند ؛ بهم ميخورد.دنيايي كه هيچ چيزيش قابل لمس نيست . دلش براي لحظات انتظار كشيدن و هر ساعت سر زدن به صندوق نامه تنگ شده بود ، براي پستچي كه براي دادن نامه اي كه سفارشي شده بود به در ميكوبيد . براي ورق زدن يك آلبوم كهنه عكس كه بوي نا بدهد ، دلتنگ شده بود . دلش ميخواست عشق بازي كند . مردش را باتمام حواس پنجگانه اش حس كند نه با وجود مردي بي احساس و ناآشنا از وراي دوربين ارضا شود . وقتي به دوستاني كه ديگر وجود نداشتند و استخوانهايشان هم خاك شده بود اما هنوز در صفحه هاي اينترنتي زنده بودند فكر ميكرد ؛ تنفر تمام وجودش را پر ميكرد .
كليدي را زد . برنامه اجرا شد . خنده اش گرفته بود . بعد از اين همه سال كه وقتش را صرف بوجود آوردن نرم افزارهايي كرده بود كه باعث راحتي و سادگي كارها شود ، امروز يك ويروس نوشته بود .