انگشتانش روي صفحه كليد نوت بوكش سريع حركت ميكرد . خيليها وقتي انگشتان كشيده و دستان متناسبش را ميديدند ميپرسيدند كه آيا پيانيست است ؟ هيچوقت نفهميد فرم دستانش چه ربطي به نواختن پيانو دارد. همانطور كه نميفهميد چطور سر از عالم كامپيوتر و نرم افزار و برنامه نويسي درآورده .

تو عالم مجازي ميگشت .  درد خفيفي از توي گردنش بالا ميامد تو ي سرانگشتانش احساس گز گز و بي حسي ميكرد .ميدانست چند دقيقه ديگر دچار گرفتگي عضله خواهد شد ، اما دلش نميخواست مسكن بخورد. از درد لذت ميبرد .درد تنها جنبه واقعي زندگيش بود . حالش از اين متنهاي ماشين شده كه هيچوقت نميفهميدي نويسنده اش  كيست يا عكسهايي كه هيچوقت قديمي نميشوند و درخشندگي رنگشان را از دست نميدهند ؛ بهم ميخورد.دنيايي كه هيچ چيزيش قابل لمس نيست . دلش براي لحظات انتظار كشيدن و هر ساعت سر زدن به صندوق نامه تنگ شده بود ، براي پستچي كه براي دادن نامه اي كه سفارشي شده بود به در ميكوبيد . براي ورق زدن يك آلبوم كهنه عكس كه بوي نا بدهد ، دلتنگ شده بود . دلش ميخواست عشق بازي كند . مردش را باتمام حواس پنجگانه اش حس كند نه با وجود مردي بي احساس و ناآشنا  از وراي دوربين ارضا شود . وقتي به دوستاني كه ديگر وجود نداشتند و استخوانهايشان هم خاك شده بود اما هنوز در صفحه هاي اينترنتي زنده بودند فكر ميكرد  ؛ تنفر تمام وجودش را پر ميكرد .

كليدي را زد . برنامه اجرا شد . خنده اش گرفته بود . بعد از اين همه سال كه وقتش را صرف بوجود آوردن نرم افزارهايي كرده بود كه باعث راحتي و سادگي كارها شود ، امروز يك ويروس نوشته بود .