خيلي هم پير نبود . شايد هفتاد و چند سال . مشخص بود خاطره بدي از تصادف دارد . با قدمهاي لرزان و دستي كه به علامت ايست بالا گرفته بود از روي خط عابر ميگذشت . خودش را در پناه مرد جواني قرار داد كه بي خيال در حالي كه داشت با موبايلش اس ام اس ميفرستاد از خيابان ميگذشت . جوان نگاه عاقل اندر سفيهي به پير مرد انداخت و راهش را عوض كرد .




پ.ن :اين هم از مزاياي ميان سالگي ديگه آدمها بنظرم پير نميان در صورتيكه در 20 سالگيم ميگفتم: پيره ديگه 40 سالشه .