دوشنبه 7:30 صبح . پسرك گلفروش را دم ورودي فرودگاه كتك زده اند و پياده رو پر از گلهاي پر پر شده و لگدمال شده است .

دوشنبه 9 صبح . دو تا كارت براي شماره صندلي 4b زده اند . توي هواپيما سرگردان ايستاده ام تا بلكه جايي براي نشستن پيدا كنند.

دوشنبه 10:15 صبح. آقايي كه مسئول امنيت پرواز است از هنگام شروع پرواز تا زمان نشستن در فرودگاه شيراز در حال خواندن قراني بود كه لاي روزنامه پنهان كرده بود .

دوشنبه 12 صبح.شيراز خيلي تغيير كرده . همكارهاي شعبه از جاهايي كه من بياد مياورم بيخبرند . ميپرسند خانم ... مگه شما چند سالتونه ؟ يك همكار قديميتر ميگويد : خانم ... پير شده اي .