بعد از ماهها
ميگويد : حرف بزن . با من حرف بزن.
كلمات بي اختيار به زبانم ميايد.
- ازت متنفرم.
حسي از اعماق وجودم ميجوشد . مثل يك فرياد . مثل يك قهقهه وحشيانه . اما صورتم را در سينه اش پنهان ميكنم تا نه اشكهايم را ببيند ، نه فريادم را بشنود.
ميگويد : حرف بزن . با من حرف بزن.
كلمات بي اختيار به زبانم ميايد.
- ازت متنفرم.
حسي از اعماق وجودم ميجوشد . مثل يك فرياد . مثل يك قهقهه وحشيانه . اما صورتم را در سينه اش پنهان ميكنم تا نه اشكهايم را ببيند ، نه فريادم را بشنود.
ميگم: از رابطه هاي جديدت بگو.
ميگه : با كسي رابطه اي ندارم . تو داري؟
ميگم : نه . اما من با تو فرق دارم. من 43 سالمه . ديگه كسي نگام نميكنه.
ميگم : ياده بيست سالگي خودم افتادم . چه شر و شوري داشتيم . چقدر شاد بودیم.فكر ميكنم شماها تقريباً زندگي نميكنيد.
ميگه : تحقيقاً زندگي نميكنيم.
هنوز طنين فرياد درگوشم هست.
اما هميشه سعي كرده بود آنروز را از ياد ببرد . آن ظهر گرم پاييزي . ميتوانست هنوز سوختن پوستش را زير اشعه آفتاب و بوي ماندگي آب خليج را كه همراه گرما وارد بدنش ميشد حس كند. حالا كه باز به آنروز فكر ميكرد ، همه چيز را بوضوح ميديد سنگهاي خاكستري ترمينال اتوبوسها ،ساختمانهاي بيقواره آنطرف خيابان سطلهاي پر از گلهاي رنگارنگ چيده شده كنار پياده رو ، خودش با بلوز مردانه ، شلوار جين ، عينك آفتابي سياه رنگ و او دست در دست همسرش.
براي اولين بار بعد از ماهها ميديدش . تازه با ديدن شكم پيش آمده "زوهال"(Zuhal) و شنيدن صداي خنده هاي سرخوشانه اش انگار ميفهميد چه گذشته . تازه باور ميكرد كه تمام اون بحث و جدلها ، تمام اون التماسها و فريادها و اضطرابها واقعيت داشته. هر چه بود خودش كرده بود .خودش اصرار كرده بود كه اين بچه بايد بماند . فرياد زده بود كه : " من حق ندارم اينكار را باهاش بكنم . اگر راست گفته باشند و ديگه نتونه بچه دار بشه چي ؟ نه من حق ندارم "
و جواب شنيده بود :" آره . ولي اون يه بچه ناخواسته است . فقط بدون ،اين اصرار تو باعث ميشه بچه اي بدنيا بياد با هزار مشكل و اولين مشكلش اينه كه پدرش نميخوادش."
باز هم اصرار كرده بود:" اما عوض ميشي . باور كن به محض دنيا اومدنش ، به محض اولين لمسش تمام حست عوض ميشه."بعد از اون روز و قبل از مراسم ازدواج يكبار ديگر مرد را ديده بود و تمام پس اندازش را براي مخارج عروسي و اجاره خانه به او داده ، چمدانهايش را بسته و به خانه برگشته بود تا نباشد ، تا نبيند ، تا نفهمد.
وحالا واقعيت بين نگاه هراسان مرد كه متوجه وجودش شده بود و شكم گنده همسرش مثل سيلابي رو به او جاري بود . سيلابي كه با اشكهايش همراه ميشد و انگار مرد از قدرت اين موج ميترسيد.البته مرد بيشتر نگران بود كه اگر همسرش متوجه او و اشكهايش از پشت عينك سياه رنگ شود با طوفان خشمش چه كند.
خود را عقب كشيد . مبادا با آنها هم سفر شود. .....
شايد يك روزي ادامه دادم و تمام كردمش الان دلم ميخواد بزنم بيرون . دونه هاي برف را رو صورتم حس كنم ، سر دماغم يخ كنه و از سرما قرمز بشه .دلم نميخواد ديگه چيزي را بياد بيارم.حالم از همه انسانها بخصوص خودم بهم ميخورد.
يادش بخير ،سينان كه هميشه ميگفت آدمي كه به فردا اميدوار نباشد پير شده. من از زندگي كردن، از اين زندگي متوسط خسته شده ام.
دلم براي اين همه عشق شازده كوچولو سوخت و از حسن دلگير شدم . از اداهاي تنهاييش در صورتي كه هيچوقت در واقع تنها نبود ، كه هميشه دوست داشته شده بود .اما براي همه از يك اسب آبي كوچولوي تنها مينوشت . بيخود نميگويند كه به آدمهاي اين دنياي مجازي نبايد اعتماد كرد .
يكي از بعد از ظهرهاي خوش فروردين 86 و كافه توت فرنگي بود. بعد از ظهر يكي از روزهايي كه به بهانه اي دستم را در دستهايت ميگرفتي و نوازش ميكردي (و من چه بيتفاوت بودم) . برايت از اولين عشقم گفتم. گفتي :چه جالب روزي كه تو اولين عشقت را تجربه ميكردي منهم اولين روز از سومين ماه زندگيم را تجربه ميكردم.عصباني شدم . پرخاش كردم كه : بايد حتماً بيادم بياري كه چقدر پيرم .
حالا كافه توت فرنگي با صندليهاي لهستانييش تبديل به يك بوتيك شده و هم تو، هم اولين عشقم زير خروارها خاك خفته ايد و من..... .
امروز بود ، كه تا بودي فراموش ميكردم.
امروز بود كه اگر بودي ، شايد باز هم فراموش ميكردم كه بگويم : مرد سي ساله تولدت مبارك.
لحظه اي سكوت فريادهاي درونم. لحظه اي خواب بي رويا. لحظه اي نبود جمله مسخره "khubi?" .
ديشب تو روي پدر ايستادم و مثل خودش فرياد كشيدم .
اما چه فايده ...
اشكهايم بالشتم را خيس ميكند . دلم ميخواهد با كسي حرف بزنم . اما كسي نيست جز مرداني كه فقط تنم را دوست دارند و زناني كه مرا به محبتشان راهي نيست.
باز هم اوهام . بدن بيجان خودم را ميبينم در سايه رد شدن يك كاميون با سرعت زياد از كنار تاكسي .