بعد از ماهها

توي سرم پر از سرو صداست . فضاي اتاق دم بدم كوچكتر ميشود .

ميگويد : حرف بزن . با من حرف بزن.

كلمات بي اختيار به زبانم ميايد.

- ازت متنفرم.

حسي از اعماق وجودم ميجوشد . مثل يك فرياد . مثل يك قهقهه وحشيانه . اما صورتم را در سينه اش پنهان ميكنم تا نه اشكهايم را ببيند ، نه فريادم را بشنود.


27 ساله ، هنرمند ميگه : مخم تعطيله . بي حوصله ام.

ميگم:  از رابطه هاي جديدت بگو.

ميگه : با كسي رابطه اي ندارم .  تو داري؟

ميگم : نه . اما من با تو فرق دارم. من 43 سالمه . ديگه كسي نگام نميكنه.

ميگم : ياده بيست سالگي خودم افتادم . چه شر و شوري داشتيم . چقدر شاد بودیم.فكر ميكنم شماها تقريباً زندگي نميكنيد.

ميگه : تحقيقاً زندگي نميكنيم.

كابوس ميديدم. ارواح راحتم نميگذاشتند. با صداي فريادي از خواب پريدم . ساعت 7 صبح بود ... . ساعت   9 برادرم زنگ زد. پدر سپيده فوت كرده . مرد صفحات موزيك فوت كرد.

هنوز طنين فرياد درگوشم هست.

حسادت

نميدانست بعد از اين همه سال باز چرا بياد آن روزها افتاده بود . روزهايي به همان اندازه شيرينيشان ، تلخ بودند .مثل يك گيلاس كنياك ؛ همانقدر دلچسب ، تلخ و سوزاننده . گواينكه هيچوقت از ياد نبرده بود لبخند شيرين چشمهاي سبزش را.

اما هميشه سعي كرده بود آنروز را از ياد ببرد . آن ظهر گرم پاييزي .  ميتوانست هنوز سوختن پوستش را زير اشعه آفتاب  و بوي ماندگي آب خليج را كه همراه گرما وارد بدنش ميشد حس كند. حالا كه باز به آنروز فكر ميكرد ، همه چيز را بوضوح ميديد سنگهاي خاكستري ترمينال اتوبوسها ،‌ساختمانهاي بيقواره آنطرف خيابان سطلهاي پر از گلهاي رنگارنگ چيده شده كنار پياده رو ، خودش با بلوز مردانه ، شلوار جين ، عينك آفتابي سياه رنگ و او دست در دست همسرش.

براي اولين بار بعد از ماهها ميديدش . تازه با ديدن شكم پيش آمده "زوهال"(Zuhal) و شنيدن صداي خنده هاي سرخوشانه اش انگار ميفهميد چه گذشته . تازه باور ميكرد كه تمام اون بحث و جدلها ، تمام اون التماسها و فريادها و اضطرابها واقعيت داشته. هر چه بود خودش كرده بود .خودش اصرار كرده بود كه اين بچه بايد بماند . فرياد زده بود كه : " من حق ندارم اينكار را باهاش بكنم . اگر راست گفته باشند و ديگه نتونه بچه دار بشه چي ؟ نه من حق ندارم "

و جواب شنيده بود :" آره . ولي اون يه بچه ناخواسته است . فقط بدون ،اين اصرار تو باعث ميشه بچه اي بدنيا بياد با هزار مشكل و اولين مشكلش اينه كه پدرش نميخوادش."

باز هم اصرار كرده بود:" اما عوض ميشي . باور كن به محض دنيا اومدنش ، به محض اولين لمسش تمام حست عوض ميشه."بعد از اون روز و قبل از مراسم ازدواج يكبار ديگر مرد را ديده بود و تمام پس اندازش را براي مخارج عروسي و اجاره خانه به او  داده ، چمدانهايش را بسته و به خانه برگشته بود تا نباشد ، تا نبيند ، تا نفهمد.

وحالا واقعيت بين  نگاه هراسان مرد كه متوجه وجودش شده بود  و شكم گنده همسرش مثل سيلابي رو به او جاري بود . سيلابي كه با اشكهايش همراه ميشد و انگار مرد از قدرت اين موج ميترسيد.البته مرد بيشتر نگران بود كه اگر همسرش متوجه او و اشكهايش از پشت عينك سياه رنگ شود با طوفان خشمش چه كند.

خود را عقب كشيد . مبادا با آنها هم سفر شود. .....





شايد يك روزي ادامه دادم و تمام كردمش الان دلم ميخواد بزنم بيرون . دونه هاي برف را رو صورتم حس كنم ، سر دماغم يخ كنه و از سرما قرمز بشه .دلم نميخواد ديگه چيزي را بياد بيارم.حالم از همه انسانها بخصوص خودم بهم ميخورد.

بعد از خواندن پيغام شازده كوچولو ، بعد از خواندن وبلاگش ( گواينكه قبلاً پستهاي اوليه اش را خوانده بودم )وقتي جلوي آينه ايستادم انگار پوسيدنم را به چشم ديدم ، صداي شكستن استخوانهايم را شنيدم .

يادش بخير ،سينان كه هميشه ميگفت آدمي كه به فردا اميدوار نباشد پير شده. من از زندگي كردن، از اين زندگي متوسط خسته شده ام.

دلم براي اين همه عشق شازده كوچولو سوخت و از حسن دلگير شدم . از اداهاي تنهاييش در صورتي كه هيچوقت در واقع تنها نبود ، كه هميشه دوست داشته شده بود .اما براي همه از يك اسب آبي كوچولوي تنها مينوشت . بيخود نميگويند كه به آدمهاي اين دنياي مجازي نبايد اعتماد كرد .

17/10/1357

يكي از بعد از ظهرهاي خوش فروردين 86 و كافه توت فرنگي بود. بعد از ظهر يكي از روزهايي كه به بهانه اي دستم را در دستهايت ميگرفتي و نوازش ميكردي (و من چه بيتفاوت بودم) . برايت از اولين عشقم گفتم. گفتي :چه جالب روزي كه تو اولين عشقت را تجربه ميكردي منهم اولين روز از سومين ماه زندگيم را تجربه ميكردم.عصباني شدم . پرخاش كردم كه : بايد حتماً بيادم بياري كه چقدر پيرم .

حالا كافه توت فرنگي با صندليهاي لهستانييش تبديل به يك بوتيك شده و هم تو، هم اولين عشقم زير خروارها خاك خفته ايد و من..... .

امروز بود ، كه تا بودي فراموش ميكردم.

امروز بود كه اگر بودي ، شايد باز هم فراموش ميكردم كه بگويم : مرد سي ساله تولدت مبارك.

 

يك دوست واقعيGerçek bir dost

ميگم اگر انسان يك دوست از همه نظر كامل داشت باشه..... "او" را ،  همچين از ته دل در آغوش بگيره . از ته قلب بگه "جان مني".پشت تلفن ساعتها باهاش صحبت بكني ، يه آدم خونگرم. وقتي دل تنگ ميشي و شروع به خيالبافي ميكني ، كنارت اون هست؟  كسي كه شما را هيچ تنها نذاره...كسي كه  جسور ،سمپاتيك ،مصمم ، جوينده ،پرسنده و گوينده "دلم برات تنگ ميشه " باشه. با يه همچين   آدمي ميتوني از هرچي بگي، همه چي رو قسمت بكني. گمراهت نميكنه . حرفت را ميفهمه. از خطاهات ،گناهات و صوابات ، از هر چيزي ميتوني باهاش حرف بزني. لازم نيست برنامه ريزي كني ، اون خودش مياد. يك روز نگاه ميكني ميبيني روبروته. يه وقت متوجه ميشي ساعتها حرف ،راز را باهاش قسمت كردي. چيزهايي را كه به هيچكس نتونستي بگي، رد اون اتفاقات قديمي،روياهاي آينده ات كه به نزديكترين افراد خانواده ات هم نميتوني بگي ، فقط به اون ميتوني بگي.زن يا مرد فرق نميكند. يك دوست پيدا كنيد، اما واقعي باشه. بدنبال شما باشه نه درآمدتون... روزهاي بد صاحبخانه باشه ، روزهاي خوبت مستاجر.بگه ، بشنوه ، آزاد ، بدون ترس زندگي كنه. اعتماد كنه.جنسيت نداشته باشه! به اندازه يك عقاب خشن ، اندازه يك ميمون بازيگوش، اندازه يك آهو عشوه گر باشه. راست بگه. با چشم و از قلبش حرف بزنه.زندگي كنه. با عقلش نه با قلبش كمكت كنه. هرچي كه هست باهات قسمت كنه . يه دوست داشته باشي كسي كه منيتش را با تو تقسيم كنه . يك دوست ولي يك دوست واقعي.




Hani diyorum da, insanın gerçekten mدükemmel bir dostu olsa... "Onu", şöyle, içine sindire-sindire, kocaman bir sarılsa... Yüreklilikle söylediğiniz... "Canım benim!.. dediğiniz... Telefonda bile saatlerce konustuğunuz, sıcacık biri... Özlediğinizde, hayal kurduğunuzda yanınızda o var mı? Sizi hiç yalnız bırakmayan biri... Cesur, sempatik, azimli, kararlı,.. Arayan, soran, "Seni özlüyorum" diyen biri. Böyle bir canlı ile her şeyi konuşabilir, paylaşabilirsiniz. Yanıltmaz! Anlayışla karşılar her şeyi... Hataları, günahları-sevapları her bir şeyi konuşabilirsiniz onunla... bir arayış içinde olmanıza gerek yoktur. O kendiliğinden çıka gelir zaten. Bir gün bir bakarsınız, karşınızda... Bir de bakmışsınız sımsıcak sohbetler, derin konular, sırlar, paylaşımlar... Kimseye söyleyemediğinizi, en yakınınıza anlatamadığınızı, geçmişteki izleri, geleceğe dairlerinizi, sadece ona anlatır olursunuz. Kadın, erkek fark etmez. Bir dost bulun! Ama gerçek olsun. Aradığınızda işinizi değil, sizi soran... Kötü gününüzde ev sahibi, iyi gününüzde kiracınız olsun. Anlatsın, konuşsun, açık-seçik, korkmadan yaşasın. Güvensin! Cinsiyeti olmasın! Bir kartal kadar haşin, bir maymun kadar şaklaban, bir ceylan kadar narin olsun. Doğruları söylesin. Gözleriyle ve kalpten konuşsun. Yaşasın! Doya doya yaşasın, doya doya yaşatsın. Beyninden değil, yüreğinden versin. "Olsun varsın! Paylaşırım." desin. Bir dostunuz olsun. Sizi ve benliğinizdekileri paylaşsın... Dost olsun! Ama... Gerçek bir dost

لحظه اي آرامش . لحظه اي نيستي.

لحظه اي سكوت فريادهاي درونم. لحظه اي خواب بي رويا. لحظه اي نبود جمله مسخره "khubi?" .

پدر

پدر سكوت كرده . اما درها را با صدا ميبندد و قاشق چايخوري را محكمتر به ديواره فنجان ميكوبد.


پدر

ديشب تو روي پدر ايستادم و فرياد كشيدم. اول متهم شدم به شعار دادن ، يكطرفه قضاوت كردن . بعد متهم شدم كه دارم از او يك ديو ميسازم.

ديشب تو روي پدر ايستادم و مثل خودش فرياد كشيدم .

اما چه فايده ...

دعوا

پدر به تختخوابش پناه برده و برادر خودش را به بازي كامپيوتري سرگرم كرده  . حتي نگاهش را از صفحه كامپيوتر برنميدارد. هيچكس نميپرسد مادر در اين شب زمستاني كجا رفته .

اشكهايم بالشتم را خيس ميكند . دلم ميخواهد با كسي حرف بزنم . اما كسي نيست جز مرداني كه فقط تنم را دوست دارند و زناني كه مرا به محبتشان راهي نيست.

اوهام

صداي گذر ماشينها . ترمزي شديد . برخورد كاميون به تاكسي ايستاده كنار بزرگراه .خرد شدن شيشه ها و بدنهاي بيجان و خون آلود .سري كه به وضعي عجيب خم شده .

باز هم اوهام . بدن بيجان خودم را ميبينم در سايه رد شدن يك كاميون  با سرعت زياد از كنار تاكسي .