دعوا
پدر به تختخوابش پناه برده و برادر خودش را به بازي كامپيوتري سرگرم كرده . حتي نگاهش را از صفحه كامپيوتر برنميدارد. هيچكس نميپرسد مادر در اين شب زمستاني كجا رفته .
اشكهايم بالشتم را خيس ميكند . دلم ميخواهد با كسي حرف بزنم . اما كسي نيست جز مرداني كه فقط تنم را دوست دارند و زناني كه مرا به محبتشان راهي نيست.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی ۱۳۸۷ ساعت 21:32 توسط -----
|