پدر به تختخوابش پناه برده و برادر خودش را به بازي كامپيوتري سرگرم كرده  . حتي نگاهش را از صفحه كامپيوتر برنميدارد. هيچكس نميپرسد مادر در اين شب زمستاني كجا رفته .

اشكهايم بالشتم را خيس ميكند . دلم ميخواهد با كسي حرف بزنم . اما كسي نيست جز مرداني كه فقط تنم را دوست دارند و زناني كه مرا به محبتشان راهي نيست.