نميدانست بعد از اين همه سال باز چرا بياد آن روزها افتاده بود . روزهايي به همان اندازه شيرينيشان ، تلخ بودند .مثل يك گيلاس كنياك ؛ همانقدر دلچسب ، تلخ و سوزاننده . گواينكه هيچوقت از ياد نبرده بود لبخند شيرين چشمهاي سبزش را.

اما هميشه سعي كرده بود آنروز را از ياد ببرد . آن ظهر گرم پاييزي .  ميتوانست هنوز سوختن پوستش را زير اشعه آفتاب  و بوي ماندگي آب خليج را كه همراه گرما وارد بدنش ميشد حس كند. حالا كه باز به آنروز فكر ميكرد ، همه چيز را بوضوح ميديد سنگهاي خاكستري ترمينال اتوبوسها ،‌ساختمانهاي بيقواره آنطرف خيابان سطلهاي پر از گلهاي رنگارنگ چيده شده كنار پياده رو ، خودش با بلوز مردانه ، شلوار جين ، عينك آفتابي سياه رنگ و او دست در دست همسرش.

براي اولين بار بعد از ماهها ميديدش . تازه با ديدن شكم پيش آمده "زوهال"(Zuhal) و شنيدن صداي خنده هاي سرخوشانه اش انگار ميفهميد چه گذشته . تازه باور ميكرد كه تمام اون بحث و جدلها ، تمام اون التماسها و فريادها و اضطرابها واقعيت داشته. هر چه بود خودش كرده بود .خودش اصرار كرده بود كه اين بچه بايد بماند . فرياد زده بود كه : " من حق ندارم اينكار را باهاش بكنم . اگر راست گفته باشند و ديگه نتونه بچه دار بشه چي ؟ نه من حق ندارم "

و جواب شنيده بود :" آره . ولي اون يه بچه ناخواسته است . فقط بدون ،اين اصرار تو باعث ميشه بچه اي بدنيا بياد با هزار مشكل و اولين مشكلش اينه كه پدرش نميخوادش."

باز هم اصرار كرده بود:" اما عوض ميشي . باور كن به محض دنيا اومدنش ، به محض اولين لمسش تمام حست عوض ميشه."بعد از اون روز و قبل از مراسم ازدواج يكبار ديگر مرد را ديده بود و تمام پس اندازش را براي مخارج عروسي و اجاره خانه به او  داده ، چمدانهايش را بسته و به خانه برگشته بود تا نباشد ، تا نبيند ، تا نفهمد.

وحالا واقعيت بين  نگاه هراسان مرد كه متوجه وجودش شده بود  و شكم گنده همسرش مثل سيلابي رو به او جاري بود . سيلابي كه با اشكهايش همراه ميشد و انگار مرد از قدرت اين موج ميترسيد.البته مرد بيشتر نگران بود كه اگر همسرش متوجه او و اشكهايش از پشت عينك سياه رنگ شود با طوفان خشمش چه كند.

خود را عقب كشيد . مبادا با آنها هم سفر شود. .....





شايد يك روزي ادامه دادم و تمام كردمش الان دلم ميخواد بزنم بيرون . دونه هاي برف را رو صورتم حس كنم ، سر دماغم يخ كنه و از سرما قرمز بشه .دلم نميخواد ديگه چيزي را بياد بيارم.حالم از همه انسانها بخصوص خودم بهم ميخورد.