يكي از بعد از ظهرهاي خوش فروردين 86 و كافه توت فرنگي بود. بعد از ظهر يكي از روزهايي كه به بهانه اي دستم را در دستهايت ميگرفتي و نوازش ميكردي (و من چه بيتفاوت بودم) . برايت از اولين عشقم گفتم. گفتي :چه جالب روزي كه تو اولين عشقت را تجربه ميكردي منهم اولين روز از سومين ماه زندگيم را تجربه ميكردم.عصباني شدم . پرخاش كردم كه : بايد حتماً بيادم بياري كه چقدر پيرم .

حالا كافه توت فرنگي با صندليهاي لهستانييش تبديل به يك بوتيك شده و هم تو، هم اولين عشقم زير خروارها خاك خفته ايد و من..... .

امروز بود ، كه تا بودي فراموش ميكردم.

امروز بود كه اگر بودي ، شايد باز هم فراموش ميكردم كه بگويم : مرد سي ساله تولدت مبارك.