توي سرم پر از سرو صداست . فضاي اتاق دم بدم كوچكتر ميشود .

ميگويد : حرف بزن . با من حرف بزن.

كلمات بي اختيار به زبانم ميايد.

- ازت متنفرم.

حسي از اعماق وجودم ميجوشد . مثل يك فرياد . مثل يك قهقهه وحشيانه . اما صورتم را در سينه اش پنهان ميكنم تا نه اشكهايم را ببيند ، نه فريادم را بشنود.