بعد از ماهها
توي سرم پر از سرو صداست . فضاي اتاق دم بدم كوچكتر ميشود .
ميگويد : حرف بزن . با من حرف بزن.
كلمات بي اختيار به زبانم ميايد.
- ازت متنفرم.
حسي از اعماق وجودم ميجوشد . مثل يك فرياد . مثل يك قهقهه وحشيانه . اما صورتم را در سينه اش پنهان ميكنم تا نه اشكهايم را ببيند ، نه فريادم را بشنود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۷ ساعت 8:35 توسط -----
|