ديروز

ديروز - چه وقتي از روز نميدانم - چوب پرده اتاقم از سقف كنده ميشود و با تمام سنگيني هيكل گنده اش و حصيرهاي چوبي روي ويترين پر از گلدانهاي بنفشه آفريقايي مي افتد .طبقه اول ويترين با گلدان پر گلي مي شكند .
وقتي رسيدم خانه شاخه هاي شكسته بنفشه ام كنار آشپزخانه بود . تك و توك برگي داشت .  كاشتمش به اميد اينكه دوباره جان بگيرد .
گلهاي بقيه گلدانها خشك شده و برگها سرحال نيستند . لرزش خفيفي از سر ترس را مي توانم در شاخه هايشان حس كنم.

براي فرار از نگاه كنجكاو دوربينهاي مدار بسته كنج يك ديوار پنهان شده ام ، تا سيگاري بكشم و خستگي در كنم.روز سخت و طولانيي بود. چشمانم از خستگي ميسوزد و املا كلمات را فراموش ميكنم.
اين آبان ماه طولاني انگار پايان ندارد.
آرزوي خوردن شام در يك رستوران ، همراه با يك دوست عزيز، موسيقي ملايم و مزمزه كردن شراب ؛آرزوي محاليست. اما خدا را شكر ميكنم كه مسئوليت خانه و زندگي بدوشم نيست والا مسلماً امشب با مهربان همسر دعوايم ميشد و سر بچه هايم داد ميزدم.



پ.ن : مسلما در صورت داشتن سر و همسر تا دير وقت شب كار نميكردم يا اصلا كار نميكردم.همون بهتر كه برگردم سر كارم و انقدر مزخرف ننويسم.

يكي داد زد : كردستانيها بيان .اين ميني بوس ميره كردستان.
خانمي چند نفر جلوتر از من ، از وسط صف با عجله رفت طرف ميني بوس . يكي گفت : خانم كجا ؟ صبر كن .بايد با صف رفت.
با اخم تمام برگشت و گفت : به شما چه ؟ اصلاً چكاره اي شما؟
خواستم بگم : ما انسانيم ، اما در مورد شما شك دارم....
صدايي نهيبم زد : اول خودت را درست كن بعد حرف بزن.

كوه

ميگويم : اگر بخواهي من را تعريف كني ، چه ميگويي؟
ميگويد: ميگم مثل كوهي.

و من خسته ام از كوه بودن . از پناه دادن و بي پناه بودن . از تكيه گاه بودن و بي تكيه گاه بودن .از من بودن و تنها بودن.

كابوس

عازم كجايم ؟! نميدانم مثل اينكه ميخواهم به خانه بروم.جايي مثل انتهاي اميرآباد از ماشين پياده ميشوم ولي بجاي اينكه مسير خود را بروم منتظر دستور راننده ميشوم . چند نفر هستيم . ما را به مسيري هدايت ميكند . حياط خلوت خانه ها . بايد از روي اين حياط خلوتها بگذريم . مرا جلو ميفرستند هر چه باشد خانمها مقدمند حتي در جهنم . زير پايم دره اي به عمق 3 متر است،  اما مني كه در حالت عادي از پريدن از روي جوبهاي كمي پهن هم ميترسم ؛ بدون چون و چرا پاهايم را به لبه هاي بيرون زده از ديوارهاي دو طرف تكيه ميدهم و شروع به حركت ميكنم . خالي از هر حسي - ترس ، خستگي ، سختي - مسير را طي ميكنم و از ديواري پايين ميايم . پشت ميزي به همراه راهنمايمان مينشينم . با صدايي  بدون لحن ميپرسم : " فكر نميكنيد اين مسير براي بعضيها بخصوص خانمها ممكنه سخت باشه؟" لبخندي ميزند :" همه را كه از اين مسير نمي آورم."

گاهي فكر ميكنم اين انسان - اين به اصطلاح اشرف مخلوقات - چقدر ساده و زود باوره .
لينك كوپو را حذف كردم.
ديشب ساعتها فكر كردم ، در مورد اين آدم و همه آدمها . و فكر كردم چقدر ميشناختمش ؟
فكر كردم به اون چيزي كه خانوم خوش قلب نوشته بود. و فكر كردم چقدر آدمها بخاطر لينك تو وبلاگ كوپو فكر كردن من خيلي باهاش صميمي بوده ام،مثل آقاي كريمي كه نوشته بود كوپو عاشق منه به همين علت به نوشت هاي ايشون ايراد ميگيره.ياد وقتي افتادم كه فهميدم كوپو تو يك لحظه براي من و يك خانم ديگه سيگار فرستاده ومارك سيگار اون خانم را يادش بوده در نتيجه براي هر دومون از اون سيگار فرستاده .
ياد اين افتادم كه بدون خداحافظي رفت بوشهر و ماهها خبري ازش نشد ، تا وقتي كه براش نوشتم "آقا به من بدهكاري . يادت رفته؟"
ياد اين افتادم كه بقول خودش اومده بود مخ بزنه و از بخت بدش اون مخ متعلق به يكي از دوستان نزديك من بود .حتي نكرده بود كلمه اي را توي نامه هايش تغيير بده . عين نامه هايي كه براي من ميفرستاد ، براي دوستم هم فرستاده بود.
وياده خيلي چيزهاي ديگه.....
  فكر كردم همه ما فقط اون چيزي را كه در ظاهر ميبينيم باور ميكنيم ، اون چيزي كه دوست داريم باور كنيم.و چه فرقي ميكنه كه شب آخر بعد از من با هر زن ديگه اي صحبت كرده باشه !!!
مهم اينه كه اون با همه رازهاش ديگه نيست.



اين روزها بدجوري هميشه گرسنه ام .بزودي خواهم تركيد.


پاييز

نيمه پاييز است.
زمان ميگذرد .مثل هميشه. گياهان جوانه ميزنند. كودكي بدنيا ميايد. رشد ميكند . خزان ميايد و كسي ميميرد.
زمان ميگذرد . بهار ،تابستان ،پاييز، زمستان . منظم و مرتب . مثل هميشه.
ودر اين ميان ، ياس هاي زرد حياط خانه ما - گم كرده زمان - به گل نشسته اند.!





.....................

اشكان نوشته:"من را میشناسی . معمولا علاقه ندارم در یک محیط نرم و به اصطلاح سافت از زاویه هارد یا سخت وارد شوم اما نکته ای را لازم است برای تو یا خودم یاهر کس دیگری بنویسم.
معمولا غم ما از مرگ دیگران بیشتر به خاطر نگرانی ما از مرگ خویش است و این غصه که ما ناکرانمند هستیم. این موضوع در ناخودآگاه ما را به واکنش در مقابل مرگ وامیدارد.
اما کسانی که با هر مرامی به امتداد زندگی باور دارند کمتر از مرگ ناراحت میشوند ]چرا که به قول صائب تبریزی:
هستی دنیای فانی انتظار مردن است
ترک هستی ز انتظار نیستی وارستن است
در این نگرش اگزیستانسیالیستی سفید و روشن که نمونه آن را در آثار کیر کی گار میتوان دید مرگ یعنی رهایی از انتظار نیستی و فرار از فنا
شاید اگر اینگونه به مرگ عزیزان نگاه کنیم کمی آرام بگیریم."

در جواب بايد بگويم: من كمي سختتر با قضيه برخورد ميكنم . از روزي كه نامزدم (سيامك) را در صانحه اي از دست دادم با مرگ آشتي كردم. نميگويم ترسي ندارم و خواهانش هستم ، كه هر انساني از ناشناخته هراس دارد و من هم يك انسانم. ولي غمي كه در مقابل مرگ عزيزي حس ميكنيم بيشتر بعلت خودخواهي هايمان بعلت عشقيست كه بخودمان داريم. چرا كه ديگر كوپويي نيست تا درد و دلهايمان را گوش كند . تا مثل بابا نوئل با يك بغل هديه  به ديدنمان بيايد. غممان از محبتيست كه ديگر نسيبمان نميشود.

اين نيز بگذرد.

تفاوت

هر گوشه زندگييم پر از خاطرات اوست. كتابها ، عروسكها ، نامه ها ....
و اين ميان بياد سيامك افتادم . بعد از يك رابطه - يا عشق - 8 ساله وقتي بهم خبر دادند كه مرده ، تمام عكسهايي كه يادآور او بود پاره كردم....
غير از چندتا عكس چيزي وجود نداشت.
اما هر گوشه زندگييم پر از خاطرات كوپوست. پر از خاطرات اين دوستي دورادور و كوتاه 3 ساله.

كوپو

دلم گرفته.

ميخواستم كمي دور باشيم تا دلتنگش بشم. انقدر دور شد كه غير از دلتنگي هيچي باقي نگذاشت.

حسن گلدوست

نوشته :" ديگه براي كوپو نگران نباش  . اون الان آرومه "
مدتهاست كه ميدونستم . از همان روزهايي كه در باره مرگ برايم مينوشت . از وقتي كه نوشت " ك و پ و " . از وقتي كه بجاي هر پيامي چند تا نقطه گذاشت . وقتي در آخرين روز ، تك نقطه را گذاشت.

زندگي خواهم كرد. سيري ناپذير.
 اين پوچي را پوچتر خواهم كرد.

كلي كار تو اداره ريخته سرم و نميدونم چطوري از پسش بر بيام. چند روزه از كوپو خبري نيست . موبايلش هم خاموشه . نگرانش شدم ولي احتمالاً باز دلش نمي خواد با كسي تماس داشته باشه. نميدونم كامپيوتر جديدي كه بهم دادن چه دردي داره كه مسنجر باز نميشه. اين اواخر كابوس نميبينم اما خوابهايي كه ميبينم تاثير تلخي دارند.