كابوس
عازم كجايم ؟! نميدانم مثل اينكه ميخواهم به خانه بروم.جايي مثل انتهاي اميرآباد از ماشين پياده ميشوم ولي بجاي اينكه مسير خود را بروم منتظر دستور راننده ميشوم . چند نفر هستيم . ما را به مسيري هدايت ميكند . حياط خلوت خانه ها . بايد از روي اين حياط خلوتها بگذريم . مرا جلو ميفرستند هر چه باشد خانمها مقدمند حتي در جهنم . زير پايم دره اي به عمق 3 متر است، اما مني كه در حالت عادي از پريدن از روي جوبهاي كمي پهن هم ميترسم ؛ بدون چون و چرا پاهايم را به لبه هاي بيرون زده از ديوارهاي دو طرف تكيه ميدهم و شروع به حركت ميكنم . خالي از هر حسي - ترس ، خستگي ، سختي - مسير را طي ميكنم و از ديواري پايين ميايم . پشت ميزي به همراه راهنمايمان مينشينم . با صدايي بدون لحن ميپرسم : " فكر نميكنيد اين مسير براي بعضيها بخصوص خانمها ممكنه سخت باشه؟" لبخندي ميزند :" همه را كه از اين مسير نمي آورم."
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۸۷ ساعت 7:34 توسط -----
|