براي فرار از نگاه كنجكاو دوربينهاي مدار بسته كنج يك ديوار پنهان شده ام ، تا سيگاري بكشم و خستگي در كنم.روز سخت و طولانيي بود. چشمانم از خستگي ميسوزد و املا كلمات را فراموش ميكنم.
اين آبان ماه طولاني انگار پايان ندارد.
آرزوي خوردن شام در يك رستوران ، همراه با يك دوست عزيز، موسيقي ملايم و مزمزه كردن شراب ؛آرزوي محاليست. اما خدا را شكر ميكنم كه مسئوليت خانه و زندگي بدوشم نيست والا مسلماً امشب با مهربان همسر دعوايم ميشد و سر بچه هايم داد ميزدم.



پ.ن : مسلما در صورت داشتن سر و همسر تا دير وقت شب كار نميكردم يا اصلا كار نميكردم.همون بهتر كه برگردم سر كارم و انقدر مزخرف ننويسم.