پیری

شانه های تکیده ، سینه های آویزان ، شکم گنده ، پوست چروکیده ،موهای سپید و کم پشت.

مثل جوجه ای خودش را جمع کرده . وقتی بدنش را لمس میکنم، میلرزد.

رنج سالها رسیدگی به شوهر و بچه هایی که هنوز دست از سرش برنمیدارند، توی زخمهای دستهایش و بی نوری چشمانش سو سو میزند.

و خدا را شکر میکند که سایه شوهری بر سرش و فرزندانی در کنارش هستند.

چقدر خوبه وقتی با خودت کنار میای . وقتی قبول میکنی اشتباه کردی . وقتی از اشتباهت درس میگیری . و اگر با این اشتباه ضرری زدی عذرخواهی میکنی.

راست . دروغ . حق . ناحق.

-حداقل اگر جسارت نداری راستش را بگی ، دروغی بگو که بگنجه

- .

-این نقطه را که خیلی وقت پیش گذاشتی . احتیاج به تکرار نبود.

- خودم میدونم به کی چی گفتم . توضیحی به کسی نمیدم.دروغ هم به کسی نگفتم چون ترسی از کسی ندارم. متلک هم نگو.

- متلک نمیگم . بهرحال من این رابطه را به دلیل مسخره ای که گفتی بهم نزدم ، این تویی که به هر دلیلی این حرف را از طرف من زدی . من هم توضیحی نخواسته ام ونمی خواهم.

- پس خوش باشی

- فقط میخواهم بدونم این خوش باش را از ته دلت گفتی یا از روی عصبانیت؟

- واقعیتش... از عصبانیت.

- پس هر وقت عصبانیتت فروکش کرد. تصمیم بگیر . شب بخیر

- شب بخیر.

.

.

.

.

اما خودمونیم باز هم از شدت غرور و روشنفکرنمایی گند زدم . باید توضیح می خواستم .این حداقل حق من بعنوان یک انسانه .

دوستیها

دیروز دکتر ح از صحبتش با"ب" برایم گفت و این که از او پرسیده "دوستی برای او چیست؟"

سئوالش باعث شد برخورد لفظی بین من و "ب" پیش بیاید وتمام شب در مورد افرادی که به نوعی دوستم هستند فکر کنم.به عده ای که دوستان دور هستند کاری ندارم . دوستان نزدیک ... مدتها ماندم که خوب دوستی یعنی چی که به این عده دوست نزدیک میگویم .

دکتر ح... از دوم دبستان همدیگر را میشناسیم ولی دوستییمان شاید نهایتاْ ۱۰ ساله باشد. بقول خودش خوبی دوستیمان به این است که یکدیگر را محدود نمیکنیم => این ریشه دست نخورده باقی میماند.

"ب" ... اوف که چه رابطه مسخره ای شده .تقریباْ دوستی ۴ ساله ای داریم ، اگر بتوان نامش را دوستی گذاشت . فعلاْ در موردش گیجم . بهرحال من حرکتی برای قطع این رابطه نکردم هر چند نیتش را داشتم تا قسمتی از این رابطه از ذهن هر دویمان پاک شود => دیشب بهش گفتم باید تصمیم بگیرد.

کوپو ... سعی کرد این دوستی را حفظ کند . بهرحال فاصله ای ایجاد شده ، دیگه مثل قبل نیستیم => ادامه این رابطه باید از آزمایشی بگذرد .

اشکان ... از همه کس بیشتر در مورد من میداند .اما رابطه در حد جند بار دیدار طی سال پیشتر => اگر باز خواسته های بیخودش را دوباره تکرار نکند باقی میماند.

 

خوب آقای کریمی خیلی از دوستیها دیگر رشد نخواهد کرد . کاش خاطره باقی مانده خاطره ای خوش باشد.

ده روز دوره پرستاری تمام شد و برگشتم سر کار و مثلاْ زندگی خودم.

تو دو روز بیمارستان، طرز عوض کردن ملحفه بدون جابجا کردن بیمار را یاد گرفتم و در ضمن فهمیدم که یک بانک خون جنین و بندناف داریم . مابقی روزها توی خانه فهمیدم که چقدر از خانه داری بدم می آید. از یک بند پختن و شستن و روفتن ....

اتفاق جالب این مدت این بود که بارها خواب محمد را دیدم . میدیدم که ترکیه هستم و با پریناز به خانه محمد میروم . میدیدم که پله ها شکسته و خطرناک است اما تقریباْ بدون مشکل رد میشدیم و وارد آپارتمانش که مثل آپارتمان مجردها شلوغ و نامرتب است می شویم. پسرش را میدیدم ، بدنبال خانم خانه میگشتم اما خبری از او نبود.

آشفته ام . عصبییم . هراسانم .

پنجشنبه شب بجای رفتن به کنسرت هومن جاوید رفتیم خونه یکی از دوستان .با آقای دکتری آشنا شدیم که ظاهراْ بجای طبابت انگلیسی درس میده=>درآمد تدریس خصوصی بیشتر از طبابت است.

از این جنبه جناب دکتر بگذریم گیر دادن ایشان به سن و سال باعث شد که من بی صدا هم داد و فریادم در بیاید که ای آقا مگه چه خبره ؟ ۴۵ سالته ؟!!!!!! خوب پیر هاف هافو که نشدی .جناب دکتر جواب جالبی دادند که: سال اول انقلاب ۱۴ - ۱۵ سالم بود . تو خیابون انقلاب یه گوشه چندتا دختر داشتن روزنامه میفروختن که یه ماشین ایستاد و مردهایی که از ماشین پیاده شدن حمله کردن به این دخترا . یکیشون رو گرفتن و با چاقو زدن دختر سعی کرد فرار کنه که یه ماشین زد بهش و مغزشُ داغون کرد . من از تمام این سالهایی که گذروندم متنفرم .

برام جالب بود که این آدم،با این ذهنیت میره ینگه دنیا متخصص نورولوژی میشه. برمیگرده به مثلاْ وطنش بجای رسیدگی به درد- منظورم درد جسمانیه- این ملت ،انگلیسی درس میده و هنوز در سال ۵۸ دست و پا میزنه چون مرگ فجیعی را دیده .

شاید من سنگدلم . بنظر من  ایستا بودن یعنی مرگ ، نفس کشیدن به معنای زنده بودن نیست.

دیروز روز خوبی بود . از در خونه که اومدم بیرون یه ناشناس با لبخند بهم سلام کرد. کارها خیلی خوب و راحت انجام شد . موقع برگشتن به خونه یه بستنی قیفی خریدم .همراه با لیس زدن بستنیم تو کوچه پس کوچه ها با آهنگ ترنج رقصیدم .

چقدر راحت میشه از لحظه به لحظه زندگی لذت برد و من چقدر احمقانه همیشه این لذتهای بزرگ را از دست میدهم.

پایان خرداد و وقت آزمایشهای سالانه . ساعتها منتظر ماندن تو مطب دکتر زنان و  رژه شکم زنان حامل . یا انتظار برای سونوگرافی و صف زنان جلوی آب سرد کن . حس وحشتناک لمس شدن با دستهای دستکپوش غریبه .کبودی باقی مانده از جای سرنگ و اجبار به جواب دادن که آزمایش خون دادم.

و یک نفس راحت . من سالم سالمم . خدایا شکرت.

حال بدی دارم. خوردن یک بروفن صبح اول صبح انگار تمام توانم را گرفته. دلم میخواد که کنار دریا با لالایی موج می خوابیدم.

کابوس

در فضای خانه شناورم .نمیدانم شناور بودن کلمه درستیست یا نه ، بهر حال پاهایم روی زمین نبود و من در فضای خانه مثل فضانوردها میگشتم. خانه بزرگ و خالی ، عجیب و زیبا بود .

از جایی نامعلوم صدای غژ غژ میامد و من بدنبال صدا زیر سقف بلند خانه از درگاههای چوبی تیره واتاقهایی برنگ سفید اما بی نور میگذشتم .

 صدا از پایه های صندلی بود که علی روی آن نشسته . کارمندانش هم کنارش بودند ، سپیده ، شادی ، بهروز . همگی دور میزی جمع شده بودند .دور و برم پر بود از بازی رنگ و نور . بازی نور خورشید  روی پنجره های رنگی اتاق  . مثل بچه ها برای گرفتن سایه ها همه جا سرک میکشیدم. علی نگهم داشت . گفت : بمون تا همه اینها مال تو باشه .فشار انگشتانش روی بازوم و فکر ماندن در آن خانه تحمل ناپذیر بود .فریاد زدم : نمیخوام . من این گلهای شیشه ای را نمیخوام . و زیر باران خرده شیشه های رنگی از خانه فرار کردم.

رفتم برای آزمایشهای سالانه . تکنسینی که خون میگرفت رسماْ شروع کرد به لاس زدن . مسخره میگفت " برا چی آزمایش قند براتون نوشتن . مشخصه شما قند ندارین . کسی که قند داشته باشه انقدر جوون نمیمونه" .

یک تابلوی جدید شروع کردم که البته باعث شد استادم کمی در مورد لزبینها داد سخن بده . اینبار دیگه زنهای نقاشییم بی پروا برهنه اند .  

تو کابوسهایم همیشه در حال جدالم . فریادهای خفه شده ام در رویا بیرون میریزد.

تکه های باقیمانده از ریشه بوته های یخ زده توی باغچه سبز شده اند و من در فکر قطع دوستیهایم هستم که اگر آنها هم ریشه هایی قوی داشته باشند دوباره ، قویتر از قبل رشد میکنند.

وهم

ماجرا از لحظات بی خاطره و بی نشان صرع گونه گذشته . حالا با چشم باز در بیداری گرفتار اوهام میشوم.

دیروز وقتی خانم بغل دستیم خواست از تاکسی پیاده بشود،چشمم به درختی افتاد که نسترنهای قرمز به تنه اش پیچیده بود و منظره خیلی زیبایی داشت. تاکسی کمی جلوتر ایستاد ومن برای دیدن نسترنهای قرمز سرم را برگرداندم ... اما هیچی غیر از یک تنه درخت خالی وجود نداشت.