وهم
ماجرا از لحظات بی خاطره و بی نشان صرع گونه گذشته . حالا با چشم باز در بیداری گرفتار اوهام میشوم.
دیروز وقتی خانم بغل دستیم خواست از تاکسی پیاده بشود،چشمم به درختی افتاد که نسترنهای قرمز به تنه اش پیچیده بود و منظره خیلی زیبایی داشت. تاکسی کمی جلوتر ایستاد ومن برای دیدن نسترنهای قرمز سرم را برگرداندم ... اما هیچی غیر از یک تنه درخت خالی وجود نداشت.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر ۱۳۸۷ ساعت 9:34 توسط -----
|