ماجرا از لحظات بی خاطره و بی نشان صرع گونه گذشته . حالا با چشم باز در بیداری گرفتار اوهام میشوم.

دیروز وقتی خانم بغل دستیم خواست از تاکسی پیاده بشود،چشمم به درختی افتاد که نسترنهای قرمز به تنه اش پیچیده بود و منظره خیلی زیبایی داشت. تاکسی کمی جلوتر ایستاد ومن برای دیدن نسترنهای قرمز سرم را برگرداندم ... اما هیچی غیر از یک تنه درخت خالی وجود نداشت.