در فضای خانه شناورم .نمیدانم شناور بودن کلمه درستیست یا نه ، بهر حال پاهایم روی زمین نبود و من در فضای خانه مثل فضانوردها میگشتم. خانه بزرگ و خالی ، عجیب و زیبا بود .

از جایی نامعلوم صدای غژ غژ میامد و من بدنبال صدا زیر سقف بلند خانه از درگاههای چوبی تیره واتاقهایی برنگ سفید اما بی نور میگذشتم .

 صدا از پایه های صندلی بود که علی روی آن نشسته . کارمندانش هم کنارش بودند ، سپیده ، شادی ، بهروز . همگی دور میزی جمع شده بودند .دور و برم پر بود از بازی رنگ و نور . بازی نور خورشید  روی پنجره های رنگی اتاق  . مثل بچه ها برای گرفتن سایه ها همه جا سرک میکشیدم. علی نگهم داشت . گفت : بمون تا همه اینها مال تو باشه .فشار انگشتانش روی بازوم و فکر ماندن در آن خانه تحمل ناپذیر بود .فریاد زدم : نمیخوام . من این گلهای شیشه ای را نمیخوام . و زیر باران خرده شیشه های رنگی از خانه فرار کردم.