دیروز روز خوبی بود . از در خونه که اومدم بیرون یه ناشناس با لبخند بهم سلام کرد. کارها خیلی خوب و راحت انجام شد . موقع برگشتن به خونه یه بستنی قیفی خریدم .همراه با لیس زدن بستنیم تو کوچه پس کوچه ها با آهنگ ترنج رقصیدم .
چقدر راحت میشه از لحظه به لحظه زندگی لذت برد و من چقدر احمقانه همیشه این لذتهای بزرگ را از دست میدهم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 15:59 توسط -----
|