باران

چه خوب .... بارون مییاد.

انگار همه وجودم منتظر این طوفان ، این بارش بود . انگار هر قطره اش تمام آزردگیها و دلتنگیهای این چند روز را می شوید.

دیروز

خیلی اتفاقات افتاد و تماما بر عکس آن چیزی که می خواستم.

از بعد از ظهر شروع شد ، بالاخره تحمل نکردم و فریاد زدم . با مدیر یکی از شعب دعوام شد . و هنوز نتوانسته ام خودم را آرام کنم .

دوستانم را دیدم .با هم رفتیم کنسرت . موزیک جالب بود . من همیشه از کارهای رامین بهنا خوشم آمده حتی  ان زمانی که اسمش را نمیدانستم ولی شاید بخاطر وضع نامناسب روحییم بود ، موزیک هیچ حسی به من القا نکرد .زمانی که چشمانم را میبستم و سعی میکردم خیالاتم را به موسیقی بسپارم چند تابلوی قرمز رنگ بهرنگ جلوی چشمم می امد که اسمش را آبی گذاشته!!! برعکس  گفته گزارشگر مجله فرهنگ وآهنگ " در این تجربه ساز‌ها رنگ‌هایی هستند تا تابلوی متفاوتی را نقاشی کنند. بومی شلوغ با رنگ‌هایی آشنا ..."  برای منی که یک شنونده عادی بدون دانش موسیقی هستم ، تابلوی زیبایی بود پر  شرو شور و انرژی اما به هیچ وجه شلوغ نبود . رنگها نه چندان زیاد و بیشتر حل شده در یکدیگر بودند.

بهر حال هیچ حس خاصی نداشتم .فقط جای صاحبخانه ها را خالی کردم ودر خیال گذشته کاخ غرق شدم. والبته از اینکه مردم از ساز بهرنگ لذت میبرند  خوشحال شدم  و  همانقدر هم ناراحت ...

و امروز ..... ای کاش میتوانستم دیروز و امروز را از زندگیم حذف کنم .عده ای از انسانهای این دو روز ارزش دوستی ندارند.

 

امروز متوجه شدم بیشتر از یک هفته است چیز ی ننوشته ام . واقعا تو این یک هفته هیج اتفاق  جالبی نبود غیر از روزمرگی .

شاید امشب ....

بی خوابی

بی خوابم. نمی توانم سر و سامانی به ذهنم بدهم،آشفته ام ، مضطربم .اطرافم پر از سرو صداست . حتی وقتی در سکوت نیمه شب بدنبال آرامش میگردم ، مغزم پر از جنجال است.

سعی می کنم خودم را در باغ "مازی" تصور کنم . بدور از جار و جنجال شهر در تاریکی عمیق بین درختان میوه تازه شکوفه کرده. سعی می کنم خودم را در این تاریکی گم کنم . دلم می خواست انقدر این سیاهی غلیظ بود که می توانستم لمسش کنم ، نگهش دارم.

زمان نمیگذرد .... برمیخیزم . فانوس آویزان از سقف را روشن می کنم . به گلهای بنفشه افریقاییم خیره میشوم و باور می کنم که در تهرانم ، توی اتاق شلوغ خودم. از کف تا سقف اتاق پر از اشیاء مختلف است : دیوارها پوشیده از نقاشیهایی که بدون علاقه و توجه فقط برای نگهداری قاب شده . کتابخانه قدیمی که زیر بار انبوه کتابها در حال شکستن است . سبد پر از تکه های کاغذ . دراور پر از یادگاریها و خاطرات . قلم مو ها، جعبه رنگ و کاردکهای رنگی . میز اتو پشت در ،نقاشی نیمه کاره روی در کمد . یک تختخواب فلزی .چقدر مسخره است که همیشه آرزوی یک اتاق وسیع و خالی ، با دیوارهای سفید وبدون تزئین و یک تختخواب چوبی داشته ام.

چشمانم را میبندم و خود را در باغ "مازی" تصور میکنم . تصور میکنم تاریکی شب انقدر غلیظ است که میتوانم آنرا لمس کنم ،مثل شنلی به دوش بکشم و در این تاریکی گم شوم.

زندگی

خیلی وقتها از خودم می پرسم برای چی زنده ام ، فقط به این جواب می رسم : چون جرات مردن ندارم.

و جالبه که از همین زندگییه بی معنا و مفهوم لذت میبرم .مثل کشیدن سیگار، یه لذتی که دود میشه و میره هوا .

با مهندس ده نشین تماس گرفتم (آدمی که چند ماهییه بعد از ۳۰ سال زندگی تو آمریکا تصمیم گرفته برگرده ایران و تو یکی از شهرکهای اطراف تهران زندگی کنه) و بعد حس کردم دلم نمی خواد هیچ انسانی کنارم باشه. دلم می خواد فقط صدای دریا باشه و منظره جنگلی که تا دریا ادامه داره.

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم همه مردم دنیا اینجورند یا فقط ما ایرانیها ؟!!!!!!!!!!!

از همه انتظار داریم ، یکطرفه به قاضی میریم و حکم اعدام صادر می کنیم.

مدتیه سرم خیلی شلوغه ـ گواینکه مثل ۵-۶ سال پیش تا نیمه شب کار نمیکنم ـ گاهی نه فرصتش را دارم ونه حال و حوصله اش را که وبلاگی را بخونم چه برسد که بخوام نظر بذارم یا حال و احوالی بکنم . جالب اینجاست که  هیچکس نپرسیده چرا نیومدی ، پیغامی نذاشتی ،.... میگن:

-خوب خوشت نمییاد نیا

- ظاهرا مایل به گذاشتن پیغام نیستی

یا دوستایی که توی این مدت حالشان را نپرسیدم sms میزنند که :

 - مثل اینکه دیگه حال و حوصله ما را نداری

یا وقتی تماس میگیرم ،میگن :

- چه عجب !!!

......

"ب " یک دفعه گفت : آدم سراغ دوست دخترش را هم فقط باید هفته ای یکبار بگیره ، چون عادت می کنن و همیشه انتظار دارن همونطور بمونی.

اینجور که معلومه راست می گفت.

هفته گذشته هفته شلوغی بود .بعد از ۳  سال واقعا کار کردم  ، اونجوری که دوست داشتم ، آنچنان که وقتی میرسم خونه از شدت خستگی خوابم ببره .

بعد از مدتها این هفته واقعا راحت خوابیدم ، بدون فکر .... بی فکر آینده ، گذشته و مهمتر از همه بدون فکر او.

امروز

 صبح را پر انرژی و شاد شروع کردم. امروز باید روز خوبی میشد . چقدر تصورات شیرینی داشتم ...شاید "ح" آمد تهران ، شاید " م" را دیدم ، شاید رفتم برای ماساژ آخ که چه کیفی داره ....

سوار تاکسی شدم . رادیو روشن بود و آخرین اخبار ایران در حال پخش شدن که دیشب پلیس برای جمع کردن اراذل و اوباش که اینبار فروشندگان مواد مخدر بوده اند اقدامات وسیعی در ساعات پایانی شب انجام داده....که این خواست مردم بوده....!!!!!!!!!!!!!!

.............................................................................................................................................................

.اما طبق معمول به راهم بره وار ادامه دادم .بره وار پشت کامپیوترم نشستم ، روشنش کردم ، اول چک کردن ایمیلها بعد وبگردی.Loud silence، عقل سرخ ،در جستجوی زمان از دست رفته و متن فرشته های کوچک .یاد زمان دانشجویی افتادم.،اتاقم ،رو به فضای محصور بین چند آپارتمان . هره پهن پنجره و فریاد همسایه ها که" مواظب باش بالاخره یه روز از اون بالا می افتی و خودت را به کشتن میدی" .

چقدر بی حسم ،چقدر خالی...........

 

 

پ.ن: گفتند سانسور کن ما هم گفتیم چشم

صفحه آگهی ها

اولا: خانم و آقای "ت" بچه دار شدن . گواینکه بچه دار شدن تو این دور و زمونه پر از دردسره ولی به هردوشون تبریک میگم.      (راستش را بگم خیلی خوشحالم انگار جدی جدی مادربزرگ شده باشم)

دوما :دیشب آبروم رفت . فکر کنید به همکاری که اسمش" هادی" ست ، sms بزنید که :

شما برایمان تبلیغ بفرمایید ، باقی به قربانت ، هادی به فدایت .!!!!!!!!!!!!!

من که آبروم رفت پس بهتر ه کار تبلیغاتیم را انجام  بدم.

"

گروه بهنا ۲۳ تا ۲۷ آبان ماه  کنسرت دارند .پیشنهاد میکنم حتما برید ، به ۲ دلیل:

۱- کنسرت قبلیشون خیلی خوب یود ،بقول بلاگری " کنسرت خوبی بود ،بخصوص اون یارو بقایی "

۲- خوب بخاطره اینکه من می گم

البته ظاهرا باید بلیط رزرو کنید که متاسفانه خودم که خنگ بازی در آوردم و sms را پاک کردم ، همون یارو بقایی!!!!!! هم دوباره نمیفرسته  در نتیجه نمیدونم چطور باید این مهم را به انجام رساند.

سوما: من که دارم مینویسم ، پس این را هم بنویسم .....

خانمها و آقایان محترم ، اگر آپارتمان کوچولوی یک اتاق خوابه سراغ دارید من دو سه تا مشتری دست به نقده بی پول  دارم . لطفا خبرمون کنید . بخدا ثواب داره

 

پ.ن:محل کنسرت کاخ نیاوران و تلفن رزرو بلیط :۷۷۵۳۷۴۶۴ دفتر فرهنگ وآهنگ ( چه عجب بعد از ۶ ساعت)

 

 

دیروز

دیروز فرار کردم . از تهران ، از کار ، از خانواده ام.

دیروز فرار کردم به خلوت یک باغ ، به تماشای آبی آسمان ، حس لرزش برگها در نسیم ،گرمای محبت یک دوست.

دیروز فرار کردم برای دیدن بازیگوشیهای دوتا سگ سیاه مخملی ، شنیدن خاطرات خوش گذشته.

دیروز فرار کردم برای لحظه ای زنده بودن.

باز هم خستگی

خسته ام ....

از دست انسانها خسته ام....

از دست خودم و حماقتهایم خسته ام......