خیلی اتفاقات افتاد و تماما بر عکس آن چیزی که می خواستم.

از بعد از ظهر شروع شد ، بالاخره تحمل نکردم و فریاد زدم . با مدیر یکی از شعب دعوام شد . و هنوز نتوانسته ام خودم را آرام کنم .

دوستانم را دیدم .با هم رفتیم کنسرت . موزیک جالب بود . من همیشه از کارهای رامین بهنا خوشم آمده حتی  ان زمانی که اسمش را نمیدانستم ولی شاید بخاطر وضع نامناسب روحییم بود ، موزیک هیچ حسی به من القا نکرد .زمانی که چشمانم را میبستم و سعی میکردم خیالاتم را به موسیقی بسپارم چند تابلوی قرمز رنگ بهرنگ جلوی چشمم می امد که اسمش را آبی گذاشته!!! برعکس  گفته گزارشگر مجله فرهنگ وآهنگ " در این تجربه ساز‌ها رنگ‌هایی هستند تا تابلوی متفاوتی را نقاشی کنند. بومی شلوغ با رنگ‌هایی آشنا ..."  برای منی که یک شنونده عادی بدون دانش موسیقی هستم ، تابلوی زیبایی بود پر  شرو شور و انرژی اما به هیچ وجه شلوغ نبود . رنگها نه چندان زیاد و بیشتر حل شده در یکدیگر بودند.

بهر حال هیچ حس خاصی نداشتم .فقط جای صاحبخانه ها را خالی کردم ودر خیال گذشته کاخ غرق شدم. والبته از اینکه مردم از ساز بهرنگ لذت میبرند  خوشحال شدم  و  همانقدر هم ناراحت ...

و امروز ..... ای کاش میتوانستم دیروز و امروز را از زندگیم حذف کنم .عده ای از انسانهای این دو روز ارزش دوستی ندارند.