پایان

مرداد هم بالاخره به پایان رسید . با تمام خوشیها و ناخوشیها .

خوشی سپردن تن به بارانهای گرم تابستانی . غم اجبار به ترک یک دوست .

شادی شنیدن صدای ویلون یک نوازنده دوره گرد  . دلتنگی دم غروب .

حس کردن سرمای بستنی قیفی . نفرت از پوشیدن مقنعه سیاه توی گرما.

دوباره بچگی کردن پشت نیمکت یک کلاس . حس حماقت .

اضطراب گرفتن  بلیط برای یک سفر خوشایند .

همه گذشت ، آنچه که ماند غم بی ثمر ماندن عمری که میگذرد.

اشکهایش بی اختیار او ، سرازیر بود و رد سیاهی روی گونه هایش جا می گذاشت.

.سنگینی نگاه کنجکاو رهگذران را حس می کرد .

فکرکرد: " کاش می تونستم فکرشون را بخونم . چی فکر می کنن. زن و شوهری که دعواشون شده ... پدری که داره دخترش را نصیحت می کنه؟"

سعی می کرد جلوی این اشکهای مسخره را بگیرد . خودش هم نمیدانست به چه دلیل می گرید . زندگی روال همیشگی خودش را داشت ، بی هیچ کم و کاستی ، بی هیچ تغییری. همه چیز همانطور بود که باید باشد ، همه چیز سر جای خودش .... پس برای چه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

ادامه نوشته

نفرت

این ایمیل دستتون رسیده ؟

FRIENDS VS. PERSIAN FRIENDS
 
FRIENDS: Never ask for food.
      PERSIAN FRIENDS: Are the reason you have food.
 
FRIENDS: Will say "hello."
       PERSIAN FRIENDS: Will give you a big hug and a kiss.
 
FRIENDS: Call your parents Mr. and Mrs.
       PERSIAN FRIENDS: Call your parents Mom and DaD
 
FRIENDS: Have never seen you cry.
       PERSIAN FRIENDS: Cry with you.
 
FRIENDS: Will eat at your dinner table and Leave.
       PERSIAN FRIENDS: Will spend hours there, talking, laughing and just being together.
 
FRIENDS: Borrow your stuff for a few days then give it back.
       PERSIAN FRIENDS: Keep your stuff so long they forget it's yours.
 
FRIENDS: know a few things about you.
       PERSIAN FRIENDS: Could write a book about your 
 
FRIENDS: Will leave you behind if that's what the crowd is doing.
       PERSIAN FRIENDS: Will kick the whole crowds' ass that left you.
 
FRIENDS: Would knock on your door.
       PERSIAN FRIENDS: Walk right in and say, "I'm home!"
 
FRIENDS: Are for a while.
       PERSIAN FRIENDS: Are for life.
 
 
FRIENDS: Will ignore this.
       PERSIAN FRIENDS: Will forward this

برای یک دوست خیلی نزدیک عراقی فرستادم که اینطور جواب داد :
ادامه نوشته

دل

کوپو برام نوشته: "تو مي توني با وجداني آسوده به سفر بري و من هم بازم بيشتر دلم برات تنگ مي شه...."

 عجب موجوداتی هستیم ما انسانها و عجب گنجایشی دارد این دل!!!! دلمان برای گذشته ، خانواده ، دوست و خلاصه هر چیزی که صاحبش هستیم - یا فکر می کنیم صاحبش هستیم - تنگ می شود ولی همیشه هم گنجایش برای یک فرد جدید ، یک خاطره جدید دارد.

 اما وقتی فکر میکنم چند سال دیگه یه روزی ممکنه آگهی نمایشنامه ای که کوپو نوشته ببینم و فکر کنم که : اگر فرصت کردم میرم ببینمش . یا او توی برنامه یه گالری میبینه من نمایشگاه دارم و فقط لبخند میزنه و میگه :بالاخره نمایشگاه گذاشت از این رسم زمونه بدم میاد.

 

 

 

راستی کوپو جان احتمالا خوشت نیاد که  نامه هایی را که می فرستی تو وبلاگم میذارم ولی خوب قرار بود خود سانسوری نکنم

سانچو نوشته:

"فقط صبح ... تا چند لحظه قبل و بعد از طلوع خورشید ... فقط صدای پرنده ها رو می شه شنید و باد آروم می پیچه توی سپیدار ... روی هر گل .... فقط شبنم ... صبح ها که زود پا می شی ... زیر بارون ... گودال ... "چلپ" ... یه روزایی هم... فقط صبح ... فقط شبنم ..."

اولش یاد بچگی هام افتادم .یاد روزهای خوب. یاد اوایل پائیز و غوغای گنجشکها تو چنارهای سر بهم آورده ی خیابان پهلوی .یاد همبرگر های مینی گلف و بستنی چاتانوگا .

بعد وقتی عصر از تو میدان ونک ، با دیدن گشت ارشادیها راهم را تغییر دادم. خرابه مینی گلف بهم دهن کجی کرد ، یاد صبحهای خیلی زود افتادم . ۵ صبح که باید از خانه میزدم بیرون برای رفتن به مدرسه .  صدای باد را تو برهوت زندان قزل قلعه میشنیدم و زوزه سگهای نگهبان  که طلوع را به پیشواز رفته بودند.

حالا دیگه زندانی نیست . زوزه سگی نیست اما غوغای گنجشک و صدای پرنده ای هم نیست. حالا "همه روزها ..... فقط صبح .... فقط شبنم....."

دور و برمان خالیست .یک کلاس درس با چند میز و صندلی .

دلم برایش تنگ شده بود. هردفعه که می بینمش حس می کنم با دفعه قبل فرق کرده ، و من می مانم برای چه دل تنگ شده ام . هر دفعه حس میکنم چقدر غریبه است.

میروم جلو ، دستهایم را دور کمرش حلقه می کنم .خودم را در آغوشش جا میکنم ....

آغوش ؟!!!!!!! آغوشی وجود ندارد ، فقط دستهایش را خیلی بی اعتنا روی شانه هایم گذاشته.

برای من خیلی قد بلند است ، بطوری که سرم جایی حد فاصل شکم و سینه اش فرار گرفته در نتیجه بجای شنیدن صدای قلبش صدای شکمش را میشنوم و این صحنه را احمقانه تر و مضحکتر  می کند.

اما در حقیقت هیچ کدام برایم مهم نیست ، نه صحنه مضحک ، نه بی اعتنایی او ، نه احمقانه بودن علاقه من .

من آفریده شده ام که دوست بدارم. عشق بورزم .

روزهای خوب

دو روزه که صبحها بارون میباره .سحر خیز بودن ابن مزیت را داره که زیر بارون راه میرم ، مثل بچه ها تو گودالهای آب بارون میپرم خلاصه به نوعی از زندگی لذت می برم .

از بودنم و از اینگونه بودنم خوشحالم

هنگ کرده ام۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰