دور و برمان خالیست .یک کلاس درس با چند میز و صندلی .

دلم برایش تنگ شده بود. هردفعه که می بینمش حس می کنم با دفعه قبل فرق کرده ، و من می مانم برای چه دل تنگ شده ام . هر دفعه حس میکنم چقدر غریبه است.

میروم جلو ، دستهایم را دور کمرش حلقه می کنم .خودم را در آغوشش جا میکنم ....

آغوش ؟!!!!!!! آغوشی وجود ندارد ، فقط دستهایش را خیلی بی اعتنا روی شانه هایم گذاشته.

برای من خیلی قد بلند است ، بطوری که سرم جایی حد فاصل شکم و سینه اش فرار گرفته در نتیجه بجای شنیدن صدای قلبش صدای شکمش را میشنوم و این صحنه را احمقانه تر و مضحکتر  می کند.

اما در حقیقت هیچ کدام برایم مهم نیست ، نه صحنه مضحک ، نه بی اعتنایی او ، نه احمقانه بودن علاقه من .

من آفریده شده ام که دوست بدارم. عشق بورزم .