"فقط صبح ... تا چند لحظه قبل و بعد از طلوع خورشید ... فقط صدای پرنده ها رو می شه شنید و باد آروم می پیچه توی سپیدار ... روی هر گل .... فقط شبنم ... صبح ها که زود پا می شی ... زیر بارون ... گودال ... "چلپ" ... یه روزایی هم... فقط صبح ... فقط شبنم ..."
اولش یاد بچگی هام افتادم .یاد روزهای خوب. یاد اوایل پائیز و غوغای گنجشکها تو چنارهای سر بهم آورده ی خیابان پهلوی .یاد همبرگر های مینی گلف و بستنی چاتانوگا .
بعد وقتی عصر از تو میدان ونک ، با دیدن گشت ارشادیها راهم را تغییر دادم. خرابه مینی گلف بهم دهن کجی کرد ، یاد صبحهای خیلی زود افتادم . ۵ صبح که باید از خانه میزدم بیرون برای رفتن به مدرسه . صدای باد را تو برهوت زندان قزل قلعه میشنیدم و زوزه سگهای نگهبان که طلوع را به پیشواز رفته بودند.
حالا دیگه زندانی نیست . زوزه سگی نیست اما غوغای گنجشک و صدای پرنده ای هم نیست. حالا "همه روزها ..... فقط صبح .... فقط شبنم....."