آخرين شماره تنديس و مقاله مهرزاد را ميخواندم.مقاله اي پر از اسمهاي آشنا .شب پيش را با دوشيزه شهپر كه البته ديگر دوشيزه نيست گذراندم.مهرزاد را يكبار بيشتر نديدم.بياد ندارم كي بود ولي تمام مكالمه اي كه بينمان گذشت را بیاد می آورم .آلبوم عكسهاي قديمي را آوردم.عكسهايي كه توي موزه يا كلاس انداخته بوديم.و خودم را به خاطرات سپردم.
به مهرزاد گفتم :من از شاگردان قديمي استاد هستم.
چشمانش درخشيد وپرسيد : آقاي پايمردي را ميشناسيد؟
-بله ميشناسم. يك سالي با هم همكلاس بوديم
لبخندي صورت مهرزاد را پوشاند فهميدم كه رابطه خاصي با علي دارد. دو تا عكس تكي توي كلاس ، روپوش برنگ آبي آسماني بتن دارم و موهاي بلندم را كه تا كمرم ميرسيد با تل زرد رنگي عقب زده ام.عكسها را علي انداخته بود و مال همان يكسال همكلاسي بودنمان بود. چند ماهي قبل از رفتنم به تركيه.علی عكسها را كه داد گفت: خواهرم تا عكسهات را ديد شناختت.منظورش را نفهميدم .گفت : آخه اتاقم پر از طرحهاي توست.چند وقت بعد پيشنهاد كرد مدلش بشوم و وقتي گفتم نميتوانم . گفت :خوب يكروز در برو. و من روزي به كنجكاوي ديدن اتاقي كه طرحهايي از من به ديوارش بود همراه يكي از دوستانم به منزلش رفتم.وچند هفته بعد از آن روز از ايران خارج شدم.
- از قول من سلام برسونيد.
- چه سالي؟
- والا من از سال 58 ، كلاس سه راه شاه ميامدم.تا سال 63 .62 تا 63 همكلاس بوديم.
و دیگر هیچکدامشان را ندیدم .
همين چند وقت پيش بود ، به استاد كه موقع معرفي من به شاگردهاي جديدش به شوخي يا براي به سخره گرفتن ناتواني من در بكار گرفتن توانائيهايم ميگويد.:...را روي زانويم مينشاندم تا نقاشي يادش بدم. ايراد گرفتم . اما درواقع زمان چقدر زود سپري شد .
بياد دارم آن دو كلاس كنار همديگر را زماني كه من براي اولين بار بقول يكي از دوستان از در اشتباهي واردش شدم. آن موقع پدر جاي خود را به پسر كوچكتر كه تازه از فرنگ برگشته بود سپرده و خودش را بازنشسته كرده بود. دختركي را بياد مي اورم كه از امتحان آخر سال برگشته و در انتظار پایان کار مادر و رسیدن زمان رفتن به خانه ، تو صفحه اول كتاب دينيش بي توجه به نگاه سنگين استاد كه بدقت خطهايش را دنبال ميكند،طرح مجسمه روبرويش را ميزند .دخترك سرش را بلند ميكند و در انعكاس آينه روبرو به من دهن كجي ميكند.