جواب

اشکان نوشته :

"بانو. سلام. بعد از مدتها به حرف من رسیدی. خودت باش. بازی را خودت در دست بگیر. آنکس که قدر خود را نداند چه توقع دارد که دیگران قدردان او باشند."

 

بهرحال در این دنیا همه نمیتواند بازی گردان باشند . هر کسی در جایی نقش بازی گردان و درجایی دیگر عروسک خیمه شب بازیست . و مسلماْ آن کسی که ارزشمند است، فقط بازیگردان نیست.

 

 

پ.ن:

اشکان عزیز فکر کنم تقسیم بندی را تو انجام دادی ، به این عنوان که "خودت باش و بازی را خودت در دست بگیر" بعلاوه میگویی " آنکس که قدر خود را نداند چه توقع دارد که دیگران قدردان او باشند". و برداشت من این بود که زمانی که بازی را دست خودم بگیرم قدر خودم را خواهم دانست ( خیلی ریاضی وار).

بهرحال من همیشه سعی کرده ام همانقدر برای دیگران ارزش قائل شوم که برای خودم به همین دلیل از خود گذشتگی هم بخرج میدهم . کدام آدمی است که برای خطاهایش خود را تنبیه کند؟

 ظاهراْ خیلیها توان درکش را ندارند.

خسته ام .

با "ب" چت کردم . دست خودم نیست ولی عصبی میشوم. از اینکه به بازی میگیردتم و من هم به این بازی تن درمیدهم. و بعد پرخاشگر میشوم ، که چرا اینطور حرف میزند،که چرا ارزش قائل نمیشود.

دیگر حس و حالش نیست ، حس از خود گذشتن . یکبار هم که شده دیگری از خود برای من بگذرد . در بوق کرنا کند، فریاد بزند که برای من از خود گذشته. منتش را میپذیرم.

خودخواهم . میدانم ولی چه کسی خودخواه نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چراغ جادوی من....وقتی مینویسم دلتنگم ، دوستانم حتی آنهایی که سالهاست خبری ازشان ندارم تماس میگیرند. دو هفته پیش در مورد علی نوشتم و  چهارشنبه گذشته دوشیزه شهپر که دیگه دوشیزه نیست تماس گرفت،برای پنجشنبه دعوتم کرد . جمعی که یکی از افرادش علی بود.

اولین جمله ای که به زبان آورد حکایت از چه میکرد نمیدانم. شایدمودبانه گفت که پیر شده ام.

- بزرگ شده ای.

سر میز شام کنار هم نشستیم .از اینکه چه کرده ام ، نقاشی میکنم یا نه و.... خیلی چیزهای دیگر پرسید.

گفت : چند سال پیش بود ؟ ۱۷- ۱۸ ؟

- نه ۲۴ سال

و عدد ۲۴  در فضا معلق ماند .بزرگ شد . رشد کرد.

-خیلی پیر شدم .نه؟

-نه فقط موهات ریخته .

و پوف ... بادکنک ۲۴ ساله ترکید . انگار همین دیروز از هم خداحافظی کردیم .

حس خیلی خوبی بود.

 

 

 

گدا

گوشه پیاده رو ایستاده بودبا چوبی زیر بغلش و چشمهای نابینا ، دست پیش گرفته بود برای گدایی . کلمه خدا را شمرده و بلند ادا میکرد ولی مابقی جمله چندان مفهوم نبود. مردی سکه ای کف دستش گذاشت . سکه را لمس کرد و اخمهایش درهم رفت .

-آقا اول صبحی چقدر ولخرجی ...خدا.....

من که نفهمیدم دعا کرد یا نفرین. 

این هم هدیه شروع ماه رمضان

ببینید


http://en.zappinternet.com/video/nilSqaMboM/HISTORIA-DE-UN-LETRERO-THE-STORY

 

روزها

حال بدی دارم . این روزها نه خوب است ، نه بد. در حقیقت همه چیز به خوبی میگذره ولی من انگار توی لحظه ها شناورم .ذهنم پر از لحظه های تاریک و بی معناست . نوعی حس ناباوری دارم . حتی در مقابل آینه ، صورت غریبه ای را می بینم.

مدام در حال کلنجار رفتن با فکر اتفاقات یک ماه پیش  هستم . کاش میشد با یک ابر خیس تمام ناخواسته ها را پاک کنم.

 

 

پ.ن:فراموش کردن ...خیلی میخوام ولی نمیتونم فراموش کنم 

خاطرات

آخرين شماره تنديس و مقاله مهرزاد را ميخواندم.مقاله اي پر از اسمهاي آشنا .شب پيش را با دوشيزه شهپر كه البته ديگر دوشيزه نيست گذراندم.مهرزاد را يكبار بيشتر نديدم.بياد ندارم كي بود ولي تمام مكالمه اي كه بينمان گذشت را بیاد می آورم .آلبوم عكسهاي قديمي را آوردم.عكسهايي كه توي موزه يا كلاس انداخته بوديم.و خودم را به خاطرات سپردم.

به مهرزاد گفتم :من از شاگردان قديمي استاد هستم.

 چشمانش درخشيد وپرسيد : آقاي پايمردي را ميشناسيد؟

-بله ميشناسم. يك سالي با هم همكلاس بوديم

 لبخندي صورت مهرزاد را پوشاند فهميدم كه رابطه خاصي با علي دارد. دو تا عكس تكي توي كلاس ، روپوش برنگ آبي آسماني  بتن دارم و موهاي بلندم را كه تا كمرم ميرسيد با تل زرد رنگي عقب زده ام.عكسها را علي انداخته بود و مال همان يكسال همكلاسي بودنمان بود. چند ماهي قبل از رفتنم به تركيه.علی عكسها را كه داد گفت: خواهرم تا عكسهات را ديد شناختت.منظورش را نفهميدم .گفت : آخه اتاقم پر از طرحهاي توست.چند وقت بعد پيشنهاد كرد مدلش بشوم و وقتي گفتم نميتوانم . گفت :خوب يكروز در برو. و من روزي به كنجكاوي ديدن اتاقي كه طرحهايي از من به ديوارش بود همراه يكي از دوستانم به منزلش رفتم.وچند هفته بعد از آن روز از ايران خارج شدم.

- از قول من سلام برسونيد.

- چه سالي؟

-  والا من از سال 58 ، كلاس سه راه شاه ميامدم.تا سال 63 .62 تا 63 همكلاس بوديم.

و دیگر هیچکدامشان را ندیدم .

همين چند وقت پيش بود ، به استاد كه موقع معرفي من به شاگردهاي جديدش به شوخي يا براي به سخره گرفتن ناتواني من در بكار گرفتن توانائيهايم ميگويد.:...را روي زانويم مينشاندم تا نقاشي يادش بدم. ايراد گرفتم   . اما درواقع زمان چقدر زود سپري شد .

 بياد دارم آن دو كلاس كنار همديگر را  زماني كه من براي اولين بار بقول يكي از دوستان از در اشتباهي واردش شدم. آن موقع پدر جاي خود را به پسر كوچكتر كه تازه از فرنگ برگشته بود سپرده و خودش را بازنشسته كرده بود. دختركي را بياد مي اورم كه از امتحان آخر سال برگشته و در انتظار پایان کار مادر و رسیدن زمان رفتن به خانه ، تو صفحه اول كتاب دينيش  بي توجه به نگاه سنگين استاد كه بدقت خطهايش را دنبال ميكند،طرح مجسمه روبرويش را ميزند .دخترك سرش را بلند ميكند و در انعكاس آينه روبرو به من دهن كجي ميكند.

نمیدانم اس ام اس مزه تی صفر شد یا تی صفر مزه اس ام اس . خلاصه آخر های بخش "پرسیلا"ی کتاب تی صفر بودم ،دقیقاْ جایی که چشام گرد شده بود که این همه فلسفه ژنتیک چطور رسید به گاز گرفتن از پشم زرد پشت گردن پرسیلا !!!

 که یه اس ام اس اومد : "همونقد که قلمت صادق و بی پرده و نوه ، وقتی حیثیت علمی آدم را زیر سئوال میبری دلنشینه "

کتاب را ادامه دادم و تازه متوجه شدم که اینها همه فلسفه یک شتر است که بارش را زمین گذاشته اند و در کمال شعف به دنبال پرسیلا در واحه میدود تا...

که یک اس ام اس دیگه اومد:" ... ولی تو فقط تخیل را فعال میکنی"

کلی خندیدم . فقط بعد فکر کردم چرا دیگه شنیدن این سخنان دلبرانه قلبم را به طپش نمیندازه؟

...

دوتا دوتا با دست بندهای پلاستیکی بهم بسته بودندشان. درد را میشد تو چشمان بادامیشان خواند. سوار ... نه بهتر بگویم همه را بار یک وانت می کردند . چمباتمه زده و بهم چپیده ، میبردندشان برای مهمان نوازی معروف ایرانی ...