چراغ جادوی من....وقتی مینویسم دلتنگم ، دوستانم حتی آنهایی که سالهاست خبری ازشان ندارم تماس میگیرند. دو هفته پیش در مورد علی نوشتم و چهارشنبه گذشته دوشیزه شهپر که دیگه دوشیزه نیست تماس گرفت،برای پنجشنبه دعوتم کرد . جمعی که یکی از افرادش علی بود.
اولین جمله ای که به زبان آورد حکایت از چه میکرد نمیدانم. شایدمودبانه گفت که پیر شده ام.
- بزرگ شده ای.
سر میز شام کنار هم نشستیم .از اینکه چه کرده ام ، نقاشی میکنم یا نه و.... خیلی چیزهای دیگر پرسید.
گفت : چند سال پیش بود ؟ ۱۷- ۱۸ ؟
- نه ۲۴ سال
و عدد ۲۴ در فضا معلق ماند .بزرگ شد . رشد کرد.
-خیلی پیر شدم .نه؟
-نه فقط موهات ریخته .
و پوف ... بادکنک ۲۴ ساله ترکید . انگار همین دیروز از هم خداحافظی کردیم .
حس خیلی خوبی بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 9:5 توسط -----
|