گوشه پیاده رو ایستاده بودبا چوبی زیر بغلش و چشمهای نابینا ، دست پیش گرفته بود برای گدایی . کلمه خدا را شمرده و بلند ادا میکرد ولی مابقی جمله چندان مفهوم نبود. مردی سکه ای کف دستش گذاشت . سکه را لمس کرد و اخمهایش درهم رفت .

-آقا اول صبحی چقدر ولخرجی ...خدا.....

من که نفهمیدم دعا کرد یا نفرین.