دیروز ، موقع  زیر و رو کردن کتابهای شهر کتاب به کتابی برخوردم .فکر کنم اسمش" زنان خودباخته" بود- این روزها حافظه ام خیلی بد شده.- بخش اول کتاب در مورد زنی بود که با تمام از خود گذشتگیهایش نمیتواند با مردی رابطه طولانی مدت داشته باشد. خلاصه انتهای کتاب به راه حلها می پرداخت و میگفت در مقابل مردان خودخواه باشید .

احتمالاْ باز هم به کوپو برخواهد خورد ولی حقیقت این است که نه تنها در مقابل مردان بلکه در مورد هر دوستی از هر جنسیتی باید غرور و خودخواهی خودمان را حفظ کنیم بخصوص در مقابل مردان.

یاد هفته پیش افتادم که "ب" اس ام اس زد : تنهایی

- نه

-حالم خیلی بده.

- چی شده ؟ کاری از دستم برمییاد؟

- عصبانیم . بدبینم. دلم میخواد بذارم برم. از دست کسی کاری بر نمیاد

- سر کارم . دوست داری بیا اینجا

- نه ....

بعد از اون روز دوبار اس ام اس زدم وحالش را پرسیدم . جواب نداد.انگار با حال و احوال پرسیدن هم می خواهی آویزونشون بشی. البته حقیقتش اینه که باید عادت کرده باشم ، به اینکه هر وقت کارم دارند در خدمتشون باشم و هر وقت به خدماتم  احتیاج ندارن سرمو بذارم وبمیرم.

 

 ---------------------------------------------

انگار حوا آغا از پست قبلیم ناراحت شده . دو روزه سر نزده ؟!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بی حوصله نیستم فقط از دست خودم عصبانیم . از اینکه هر روز چک میکنم که چند نفر آمدن و رفتن . از اینکه کنجکاو میشم که بدونم اینی که هر روز ( گاهی هم روزی چند بار ) میاد اینجا ، دنبال چیه؟

شاید دیگه ننویسم.

بارون میاد شر شر.

اَه نه حوصله بارون دارم نه آفتاب ...دلم میخواد یه مدت طولانی بخوابم ، بدون رویا ، بدون این حساسیت لعنتی .

گل سرخ

از سوزش دستش بیدار شد. اطرافش پر از صدای ناله بود . خار گلسرخی توی دستش فرورفته بود جایش گز گز میکرد.

زنی از بالای سرش پرسید : بیدار شدی؟ و دستور داد : برگرد و پاهات رو باز کن.

ماشین وار گفته های زن را انجام داد. زن با خشونت پتو را کنار زد ،با پاهایش سطلی را پای تخت هل داد و شروع کرد بیرون کشیدن باندها . با بیرون آمدن هر تکه باند انگار تکه ای از وجودش کنده میشد . میتوانست شکل انگشتان کوچکی یا تکه ای از پا را چسبیده به باندها تشخیص دهد . خیس شدن تشک زیرش را حس می کرد .

زن فریاد زد : یه سطل دیگه بیارین داره همه جا رو به گند میکشه .

سعی کرد حرفی بزند اما صدایی از دهانش خارج نشد. انگار ماهی در خشکی بدنبال آخرین نفس فقط دهانش باز و بسته شد. گرمای دستی را در دستش حس کرد . مرد سراپا سفید پوش کنارش بود . ناله ها آرام گرفت . نگاه حسرت بار دیگر زنها را حس میکرد ، آخر مردش کنارش بود. مرد دستانش را به لب خود نزدیک کرد و قطره خونی که از جای خار بیرون زده بود نوشید.

سرش را برگرداند و فکر کرد : فقط یه کابوسه. باید بیدار شم.

 

- خوب تموم شد ؟ همین چندتا بود؟

لیست را یکبار دیگر از بالا تا پایین نگاه کرد . - یکی دیگه هم هست . بهر حال جند ساعت بیشتر موندنش فرقی نمیکنه . کسی که دنبالش نمی یاد.

- چی هست .

از روی لیست خواند : زن . ۲۳ ساله . علت مرگ خونریزی بعلت حاملگی خارج از رحم . قصابای کثافت.

- چه بوی خوبی داره ، بازش کن ببینم .

- ای بابا ول کن

- آخه بوی خوبی داره .مثل گلسرخ . شاید چیزی همراهشه .... خوشگل بوده.

- قصاب کثافت . حتماْ کلی هم ازش پول گرفتن ، حالا هم کنار استخرشون با پول این و امثال این ویسکیشونو مزمزه میکنن . کثافتا.

- خوب هرکی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه .

- احتمالاْ اونی که نصف خربزه رو خورده الان تو بغل یکی دیگه داره  خربزه قاچ میکنه.

- یه جیزی تودستشه . صدای شکستن انگشتان زن چندش آور بود ولی به این چیزها عادت داشتند . اینجا یا تو غسال خانه بالاخره این اتفاق می افتاد.

-اِ یه گلسرخه

- بس کن دیگه .داری حالمو بهم میزنی . مگی نمیبینی خاراش تو گوشتش فرورفته . برش دار ببرش دیگه.

تو فالم نوشته بود " یاد بگیر که دوستیها هم روز تمام میشوند. نه بدنبال دلیل باش نه بدنبال باز گردندانشان."

شعله

چشمانش را بسختی میگشاید. با زبانش لبان خشکیده اش را خیس میکند . دهانش مزه گسی دارد . بسختی آب دهانش را فرومیدهد. نگاه ناآشنا و خالیش را دور تا دور اتاق میگرداند و سعی میکند در نور کم شمع تشخیص دهد که کجاست . سعی می کند بیاد بیاورد اما ذهنش تاریکتر از تاریک است. نگاهش روی تابلوی عظیم آبی ثابت می ماند . با حرکت نور شمع انگار لبهای صورتک تابلو تکان میخورد . ترسی در چشمانش میدود . صورتک تابلو دست از زیر چانه اش برمیدارد و با شعله شمع بازی میکند. خیس از عرق ، ناتوان از هر حرکتی فقط لبانش به آهستگی حرکت میکند ، مثل اینکه نامی را زمزمه میکند . صورتک تابلو لبخند میزند و شعله شمع را فوت میکند.

مادر نگران در اتاق را باز میکند- باید تا حالا بیدار میشد ، سابقه نداشت انقدر بخوابد اما هنوز در اتاقش بسته است - بوی تند شمع مشامش را پر میکند و فریادش خانه را میلرزاند .

 روزنامه های عصر از مرگ عجیب دخترک و پیدا شدن جسد سوخته اش در رختخوابش مینویسند.

پنجشنبه بحث جالبی با کمال داشتیم. میگفت که آدم بی احساسی هستم. فکر میکنم اگر میتوانست فکر و حس من را بخواند چه میگفت . اگر طپش قلبم را دیشب وقتی میس کال "پسرک" را دیدم حس میکرد چه میگفت؟

نمیدانم من توانایی کنترل ظاهرم را دارم یا مردم هیچ نمیفهمند . بهر حال خوب نیست.

 

یک سال گذشت

وبلاگم یک ساله شده ...

نشستم تمام نوشته های قبلیم را خوندم .نمیدونم چرا همیشه برگشت به گذشته برام با ناباوری و تعجب همراهه ، تعجب از اینکه چقدر این زمان زود گذشت ، چقدر همه این خاطرات و حسها دور و غیر قابل لمسند و آیا این من بوده ام ؟!!!!!!!!!

اشکهایم سر ریز میشن و من حتی سعی در پاک کردنشان نمیکنم .

دوست جدید

وقتی که بچه بدنیا آمد چون پسر بود و موهای بور و چشمان آبی داشت به عادت مرسوم اسمش را کمال گذاشتند .پدر یک دیکتاتور به تمام معناست و مادر پیرو پدر.

کمال حالا یک مرد ۵۱ سال با روحیه ای بچگانه است.از عشق میگوید .بعد از دو ازدواج نافرجام هنوز  عاشق میشود و در عشق شکست می خورد . می گوید زنان را تحریم کرده است ، اما دوست دارد با من ملاقات کند( به این دلیل که متولد مهرم و روحیه مردانه دارم ). با هم میرقصیم . با آهنگی که چندان تانگو هم نیست من را بخودش میفشارد ...

میترسم باز هم عاشق شود.

خوب ، ۸۶ تمام شد و بهر حال سال خوبی بود.

سال ۸۷ با یک دوستی جدید و هدیه های زیبایی شروع شد . امیدوارم همه سال به همین خوبی باشه.