نوروز
خداحافظ دفتر تابوت پیچم... خداحافظ تا ۵ فروردین ۱۳۸۷
خداحافظ دفتر تابوت پیچم... خداحافظ تا ۵ فروردین ۱۳۸۷
- در جه حالی؟
- زنده ام
- من هم
- امیدوارم همیشه شاد باشی ....
زن سالها ست به افسردگی و سرطان خون مبتلاست اما ساعت ۵ صبح زنگ زده تا بگوید یک هفته از مرگ شوهرش میگذرد . شوهر بخاطر بیماری قلبی مدتی در بیمارستان دی و در همان موقع زن در بیمارستان کسری بستری بوده. شوهر را مرخص میکنند و دختر به توصیه داماد ژاپنی پدر را ترک میکند ، چرا که داماد تشخیص داده بوده پدر در حال مرگ است . پدر در تنهایی بعلت از دست دادن آب بدن و نرسیدن غذا به او میمیرد.
من که نفهمیدم چرا یکی از این منازعات بین عشق و فمنیستها بر پاست ؟!!!!!!! یا میان چشمها و باسنها ؟!!!!!!!
میدوم از این اتاق به اون اتاق ، زنگ تلفن ، صدای تیشه،صفحه مونیتور و بوی خوش نرگس شیراز... تنم و ذهنم از کار خسته است . و این خستگی پر از آرامش و سرخوشیه.چشمهام رو میبندم و میذارم که ذهنم خیالردازی کنه تا دیگه دلتنگ نبودنها و نخواستنها نباشم.
- آره کم رنگ شدم.
- پاک شدی گوگوش...
از شنیدن مداوم این جملات متنفر ، از اینکه همیشه شبیه یک نفر دیگه باشم ، از اینکه برای همه یک قیافه آشنا باشم .
۱۷:۴۶
مدتهاست مسنجرم بسته است . الان بازش کردم و یه پیغام قدیمی از کوپو داشتم :"هرگز يك دوست قديمي را ترك نكنيد، جانشيني براي او پيدا نخواهيد كرد. دوستي مانند شراب است. هرچه كهنه تر بهتر " .ولی مجبورم فکرش را از ذهنم بیرون کنم.
نیمه شب دیشب اولین حرکت خونه تکونی را شروع کردم . بیشتر از یکساله که "ب" تبدیل به یه آزار شده ، مثل یه غذای دیر هضم. وقتی پایین نمیره باید بالا بیاریش ... البته مشکل اون نیست ، خودم هستم . بقول کوپو گاهی از شدت روشن فکر نمایی و منطقی بودن گند میزنم .