نوروز

خداحافظ دفتر تابوت پیچم... خداحافظ تا ۵ فروردین ۱۳۸۷

بقول مهوش دارم دلم را خونه تکونی میکنم .و چه سخته این خونه تکونی و برعکس هر سال که این خونه تکونی با خرید عیدی برای افرادی که از دستشون ناراحت بودم، شروع میشد امسال با بحث و جدل با خودم و  دل کندن و پشت سر فراموش کردن شروع شده .بذار از دستم ناراحت باشن ، بذار کینه داشته باشن ، برن و پشت سرشون را هم نگاه نکنند. از همیشه فدا کردن خودم خسته شدم.پر از نفرتم ، نفرت از وابسته بودن ، دل بستن . و خشمگینم حتی از دسته اونی که هرروز بدون هیچ اثری از خودش وبلاگم را میخونه .

باز نزدیک عیده و انقدر خسته ام که فکر نمیکنم هیچ خوابی بتواند این همه خستگی را از تنم بیرون کند. باغچه سرمازده را مرتب کردیم . تمام شمعدانیهای میراث پدر بزرگ خشکید جایش را میخکهای مینیاتوری گرفت . درخت اوکالیپتوس از کمر شکست . از شمشادها جز شاخه ای خشک چیزی نماند .
تنهاییم را پر کرد: باغچه مرتب شده ، بوی خاک ، دود تلخ سیگار ، نم باران.
و خوشحال شدم که "پسرک بارانی" نیامد تا باز طعم گس نامهربانیهایش تا مدتها بماند.


زنگ موبایل و نامی که روی صفحه موبایل ظاهر میشود . حسی توی تنم میدود مثل مزه شور اشکی روی لبهایی که به خنده باز شده ، حسی پراز شعف و خشم . سرگردان بین کلماتی که جوابی درست باشد ...

- در جه حالی؟

- زنده ام

- من هم

- امیدوارم همیشه شاد باشی .... 

بخت برگشته میمیرد نه مریض سخت

به صدای تلفن از خواب پریدم. این تلفنهای نیمه شب همیشه خبر بدی به همراه دارند...

زن سالها ست به افسردگی و سرطان خون مبتلاست اما ساعت ۵ صبح زنگ زده تا بگوید یک هفته از مرگ شوهرش میگذرد . شوهر بخاطر بیماری قلبی مدتی در بیمارستان دی و در همان موقع زن در بیمارستان کسری بستری بوده. شوهر را مرخص میکنند و دختر به توصیه داماد ژاپنی پدر را ترک میکند ، چرا که داماد تشخیص داده بوده پدر در حال مرگ است . پدر در تنهایی بعلت از دست دادن آب بدن و نرسیدن غذا به او میمیرد.

زندگی یک منازعه دائمیست!!!!!!!!!!!!!

کوپو نوشته...

من که نفهمیدم چرا یکی از این منازعات بین عشق و فمنیستها بر پاست ؟!!!!!!! یا میان چشمها و باسنها ؟!!!!!!!

میدوم از این اتاق به اون اتاق ، زنگ تلفن ، صدای تیشه،صفحه مونیتور  و بوی خوش نرگس شیراز... تنم و ذهنم از کار خسته است . و این خستگی پر از آرامش و سرخوشیه.چشمهام رو میبندم و میذارم که ذهنم خیالردازی کنه تا دیگه دلتنگ نبودنها و نخواستنها نباشم.

 

- رنگ عوض کردی!

- آره کم رنگ شدم.

- پاک شدی گوگوش...

از شنیدن مداوم این جملات متنفر ، از اینکه همیشه شبیه یک نفر دیگه باشم ، از اینکه برای همه یک قیافه آشنا باشم .

چقدر سخته بی تفاوت بودن. دلم براش تنگ شده.

 

۱۷:۴۶

مدتهاست مسنجرم بسته است . الان بازش کردم و یه پیغام قدیمی از کوپو داشتم :"هرگز يك دوست قديمي را ترك نكنيد، جانشيني براي او پيدا نخواهيد كرد. دوستي مانند شراب است. هرچه كهنه تر بهتر " .ولی مجبورم فکرش را از ذهنم بیرون کنم.

 

 

 

 

کاش این قرصها زودتر تموم بشه!!!!!!

آشفته در بازارچه میگردم ، بدنبال لباس زیری به رنگ سبز با کفشهای لنگه به لنگه .بارها زمین میخورم . زانوهایم زخمیست و دستهایم گلی، اما بیتفاوت به همه اینها باز هم وارد مغازه ها میشوم .باید حتما پیدایش کنم .من یک لباس زیر سبز می خواهم .

 

هوا بوی بهار داره

مسخره است ، اتاقم را گرفتند در نتیجه براحتی به اینترنت دسترسی ندارم . دراصل دوست ندارم کسی ببینه چکار میکنم . امروز مثل کسی که چند روزه تشنگی کشیده اومدم یه کافی نت ( برای اولین بار در عمرم) . همه چیز بهم ریخته است مثل همه خونه تکونیهای آخر سال ، که اول آشفتگیه بعدش آرامش نظم و ترتیب و تمیزی.

نیمه شب دیشب اولین حرکت خونه تکونی را شروع کردم . بیشتر از یکساله که "ب" تبدیل به یه آزار شده ، مثل یه غذای دیر هضم. وقتی پایین نمیره باید بالا بیاریش ... البته مشکل اون نیست ، خودم هستم . بقول کوپو گاهی از شدت روشن فکر نمایی و منطقی بودن گند میزنم .