باز نزدیک عیده و انقدر خسته ام که فکر نمیکنم هیچ خوابی بتواند این همه خستگی را از تنم بیرون کند. باغچه سرمازده را مرتب کردیم . تمام شمعدانیهای میراث پدر بزرگ خشکید جایش را میخکهای مینیاتوری گرفت . درخت اوکالیپتوس از کمر شکست . از شمشادها جز شاخه ای خشک چیزی نماند .
تنهاییم را پر کرد: باغچه مرتب شده ، بوی خاک ، دود تلخ سیگار ، نم باران.
و خوشحال شدم که "پسرک بارانی" نیامد تا باز طعم گس نامهربانیهایش تا مدتها بماند.