میگم : امیدوارم خوشبخت باشی و آخر و عاقبت ازدواجت مثل داستانی که نوشته بودی نباشه .

لبخندی میزنه و میگه : اون فقط یه داستان بود .

 

یه داستان بود اما با یک دنیا حقیقت . خوب میدانم هر داستانی تکه ایست  از حقیقت  .

 

عصبانی میشوم . حرفهایش را به دل میگیرم و احتمالا او هم همین حس را دارد . 

و البته هر کداممان فقط و فقط خودمان را میبینیم .

از آخرین نوشتن دو سال میگذره .  

میگه : تقصیر خودشه .کثافتکاری کرده حالا داره چوبش را میخوره . آخه هر غلطی میکنی بکن اما  نه با زن شوهر دار .

- خوب از این غلطها همتون میکنید.

با تاکید میگه : نه با زن شوهردار

فکر میکنم این میون چیزی که مهم نیست زنییه که بهش خیانت شده. مهم مردیه که بهش خیانت شده و  کثیف مردیه که وسیله ای شده برای خیانت به یه مرد دیگه و زنیه که به مردش خیانت کرده.

ما زنها چه بروز خودمون آورده ایم .

باید کاری بکنم . باید تغییری ایجاد کنم .

اما چطور؟

میگه :"ماجرای من با زنم، ماجرای دونفریه که تو یه خونه زندگی میکنن اما باهم زندگی نمیکنند.

ماجرای من با تو ، ماجرای دو نفریه که تو دو تا خونه اما با هم زندگی میکنن.

من با تو انقدر احساس نزدیکی میکنم که حتی نیاز به حرف زدن ندارم اما با زنم  احتیاج به مترجم دارم تا حرفهام را بفهمه"

 

از این جرو بحث بی پایان احتمالا به پایان من میرسند.

وقتی به چشمهایش نگاه میکنم ، فکر میکنم چقدر دروغ گفتن میتواند کارها را ساده تر و دلنشینتر کند.

میگه :" سی و هشت  سال از زندگیم مادر داشتم  ، پدرداشتم . یه زن گرد و قلمبه و یه پسر داشتم . مادر و پدرم را از دست دادم . ۷ سال بعد یه زن لاغر گرفتم و یه دختر خونده داشتم که هردوشون خیلی دوستم داشتند . اما دوست داشتنشون همه حضورم را از بین برد . حرصشون ، خواسته های تموم نشدنیشون"

یاد روزی افتادم که ازم تقاضا کرد " فقط هیچوقت بهم نگو دوستم داری ."

و هیچوقت بهم نگفت که دوستم داره...

 

حس خوبی نیست ، حس یک طبل تو خالی بودن.