حس عجيبي دارم . دو هفته منتظر ديدنش بودم . اما حالا كه روبرويم نشسته ، نفرت انگار عقده اي كه باز شود در تمام تنم ميدود.

نميدانم شايد بدليل كم خوابي باشد . شايد بدليل دردي كه چنگالهايش را در سرم فرو كرده .


باز هم كابوس

با كله تراشيده و لباسهاي يك دست كتان سفيد ، با برادرم روي پله ها نشسته ايم .عده اي از كشورهاي مختلف توي ساختمان هستند با معلمهاي مختلف از كشورهاي مختلف . معلم ايرانيها پيرزنيست با آرايش غليظ . نميدانم با ما و بخصوص با برادرم چه خصومتي دارد فقط ميدانم كه بايد كاري بكنم . بايد براي برادرم كاري بكنم.

جلويش زانو زده ام ، اشك ميريزم و فرياد ميزنم: در دنيايي كه همه توان به حقيقت رساندن روياهايشان را دارند شما حتي از كسي كه رويايش را روي صفحه كاغذي نقاشي ميكند، ميترسيد.

دبی هستم . هوا مثل همیشه داغ و آسمان مثل همیشه خاکستریست. حال برادرم هیچ خوب نیست .تمام تنش پر از دانه های قرمز رنگ است و صورتش انگار گریم شده برای یک فیلم ترسناک.کاش میشد که برگردم...

هر گوشه ميز يك سبد كوچك چوبي ؛ پر از دارو ، به نسبت سن ، به نسبت بيماري .

از سبد خودم يك شيشه قرص را برميدارم . درش را باز ميكنم . تق تق برخورد قرصها با سراميك كف آشپزخانه ، درخشش رنگ ارغوانيشان روي سپيدي كاشيها ... هيجان انگيز است.

يك شيشه ديگر... شيشه بعدي...