با كله تراشيده و لباسهاي يك دست كتان سفيد ، با برادرم روي پله ها نشسته ايم .عده اي از كشورهاي مختلف توي ساختمان هستند با معلمهاي مختلف از كشورهاي مختلف . معلم ايرانيها پيرزنيست با آرايش غليظ . نميدانم با ما و بخصوص با برادرم چه خصومتي دارد فقط ميدانم كه بايد كاري بكنم . بايد براي برادرم كاري بكنم.

جلويش زانو زده ام ، اشك ميريزم و فرياد ميزنم: در دنيايي كه همه توان به حقيقت رساندن روياهايشان را دارند شما حتي از كسي كه رويايش را روي صفحه كاغذي نقاشي ميكند، ميترسيد.