ديدنش بعد از اين همه سال شيرين بود . اما ... ما فقط غر زديم و او ، با تعجب لبخند ميزد. فكر كنم خسته اش كرديم.

كاش ميشد براي لحظه اي هم كه شد به حال و هواي كودكي ، پشت ميزهاي مدرسه برميگشتيم و از ته دل قهقهه ميزديم.

خاطره حسن

ديروز بالاخره تمامش كردم . ساعتها در موردش فكر كردم : چرا آخرين نامه و خاطره حسن را اينطور نقاشی كردم ؟؟ و به جوابي نرسيدم ....

 نوشته بود:"به نام حضرت آدم ....

شاید بخاطر این که ....شاید بخاطر این که ....شاید بخاطر این که ....

چه فرق دارد بخاطر چه؟!حس خوش هم صدایی در آن روز موعود که برنمی گردد.

راستش یادم بود که مهر ماه است . مگر میشود فراموش کرد ، اما یادم نبود چه روزی ! تا این که وبلاگت بر سرم آوار شد، تا اینکه برای هزارمین بار با خود اندیشیدم،هیچ گاه برای تو دوست به درد بخوری نبوده ام ، دوست خوبی نبوده ام ، همچین دوستی هم نبوده ام.

شاید بخاطر این که ....شاید بخاطر این که ....شاید بخاطر این که ....

چه فرق دارد بخاطر چه؟!حس خوش هم صدایی در آن روز موعود که برنمی گردد.

تولدت مبارک نازنینم،بانوی نشسته روبه نور....

همین،که بسیار دردناک است........"

 

بهرحال هر چه بود گذشت . تمام شد . و باید که فراموش شود.
 


 


 

نميدونم اينروزها چرا اينجوري شده ام . اين خشمي كه اينطور توم ميجوشه . من اينجوري نبودم.

امروز سر 50 تومان با راننده تاكسي دعوام شد . بهش گفتم اقا ما اواسط مسير سوار شديم كرايه اي كه شما ميگريد از اول مسيره. گفت به من مربوط نيست . ما دوتا خانم بوديم و يك اقا كه با هم سوار شديم . از اون  آقا 300 تومان گرفت از ماها 350 تومان . آخرش 50 توماني سكه اي كه داده بود پرت كردم طرفش .

در عمرم همچين كارهايي نكرده بودم.!!!!!!!!!!!

قبلاً هم بارها ديده بودمش . 47-8 ساله بنظر مي آمد . قد بلند و هميشه شيك،ساده و مرتب بود . جذاب نبود اما قدرتمند بنظر مي آمد .نميدانم چرا فكر ميكردم بايد وكيل باشد.

هر دو مشغول كار خودمان بوديم . ميدانستم با كمي فاصله كنارم ايستاده . صداي بالا كشيدن بينيش را شنيدم و بي اختيار از آينه روبرو نگاهش كردم . نگاهم به نگاه گريانش گره خورد .

گفت : قرار بود امشب از سفر برگردم ، كارم زودتر تمام شد و 10 صبح رسيدم . دخترم تنها بود و عصبي . ميگفت سرش درد ميكند . شب قرار بود برود مهماني . بهواي اينكه حال و هوايش عوض شود گفتم بريم خريد. تو ورودي يكي از مركز خريدهاي بالاي شهر ديدمش . با يكي از خانمهاي همسايه ، دست در دست.

كنجكاو شدم . "خوب ؟ "

- فهميدم ديشب به بهانه كار نيومده خونه .برگشتيم  . چمدانش را بستم و دفترچه حسابش را هم گذاشتم تو چمدان . قفل در ورودي را عوض كردم و چمدان را هم گذاشتم دم در. دخترم را فرستادم خونه مادرم ، خودم هم اومدم اينجا حرصم را سر وزنه ها خالي كنم.

-پس چرا گريه ميكني؟

- آخه من با اون پير شدم.

 

شيفتگي

ديروز "وانهاده" را خواندم . نميتوانم بگويم ازش خوشم آمد ، در اصل اذيت شدم. انگار شيفتگي بيماري زنانه است . مثل سرطان سينه ... باور كنيد مردان هم دچار سرطان سينه ميشوند همانطور كه ميتوانند شيفته باشند (هر چند امكان ابتلا به اين مرض در مردان كمتر است. ).ولي چرا هيچ جايي در مورد چنين مرداني نمينويسند ؟ 

استاد ميگويد : از وقتي زنها مجبور شدند بخاطر مشكلات دوران بارداري ، پشت سر عضلات مردان پنهان شوند ، خيلي چيزها را از دست دادند . همين ساختمانها را نگاه  كن . زنها نميتوانند در ساختمانهاي بلند زندگي كنند چون اونوقت هميشه نگران بچه هايشان هستند . بهمين دليل ناخودآگاه از بچه دار شدن گريزان ميشوند.



داشتم وبگردي ميكردم . تو وبلاگ يك داستان نويس جاي "نظر بدهيد" نوشته بود "نقد كنيد"

تابلو را نگاه ميكند . ميگويد :" خوب ...رنگ سياه اين پايين و بنفش اين كنار . نميخوام بگم كه اجبار داري تكرارش كني اما..."

ميدانم كه ماهي  يكي از بهترين غذاهاي دنياست . ميدانم كه بدنم احتياج به فسفر دارد و ماهي بهترين منبع آن است . ميدانم كه..... اما دوست ندارم . اصلاً از گلويم پايين نميرود . 

حرفش را قطع ميكنم و خيلي محكم ميگويم " در مورد تكرار رنگ سياه حس خوبي ندارم و از اون بنفش هم به همون ترتيب خوشم ميياد . "





پ.ن: نميدونم چرا بعد از خواندن اون وبلاگ اين بنظرم رسيد . بنظرم پسنديدن هر اثر هنري بستگي به سليقه آدم داره و بقول تركها سليقه قابل بحث نيست .  

ياد روزهاي خوب گذشته

 

امروز يكه مقاله از يك همكلاسي قديمي پيدا كردم . شبنم همتيان ... هيچوقت روز اولي را كه ديدمش فراموش نميكنم . دختر نابينايي در مدرسه بينايان . فوق العاده بود . باهوش ، پرقدرت و دانا .  زيباترين شعرهايي كه در عمرم شنيدم ،همه را از او شنيدم . چه روزهاي خوبي بود .

اولين ملاقات با مديريت محترم عامل در سال جديد

برخوردش بر عكس هميشه خوب بود. كلي قول داد . مطمئنم كه به قولهايش عمل ميكنه.

ميگفت تو ايران اگر سر كسي داد نكشي و ازت نترسه درست كار نميكنه . خودمونيم حق داره.

يك داستان نوشتم كه پريد و ثبت نشد . از سر بيكاري نشستم كامنتهاي قبلي را خواندم . خيليها ديگر در اين دنياي مجازي نيستند و خيليها  از دنياي واقعي هم كوچ كرده اند.



سه شنبه 4 فروردین1388 ساعت: 13:29
توسط:اشکان
سلام . سال نو مبارک. راستی نیمدانم چرا باید سال نو را تبریک گفت نه اینکه باید تسلیت گفت اما نمیدانم آمدن و رفتن سالها چرا باید تبریک داشته باشد؟ ایا فقط به این دلیل که ما زنده هستیم واین سال را میبینیم جای تبریک دارد؟ یا شاید دلیل دیگه ای هم دارد که من نمیدانم . خلاصه چون همه تبریک میگن من هم تبریک میگم. راستی واقعا قرار است چیز تازه ای تو زندگی شروع بشه؟ برای من که هیچ وقت اینچوری نبوده یعنی تازه های زندگی ام ربطی به روز اول بهار نداشته . اما اگر تو میتوانی دوباره شروع کنی بهت تبریک میگم. پس تو هم کلی کادو گرفتی من که اصلا هیچ کادویی نگرفتم و اعتراف میکنم که ناراحت هم نیستم. در ضمن از دوست هر جه رسد نیکوست به ویژه اگر یک خودکار طلایی باشد که بعد از نوشیدن یک فنجان قهوه به آدم بدهند. شاد باشی نازنین بانو




اشكان عزيزم ، گذشتن سالها و ديدن يك سال جديد مهم نيست . مهم باز هم با هم بودن ، در كنار هم بودن است و رسيدن بهار بهانه اي براي اينكه يكبار ديگر بهم بگوييم : خوشحالم از اينكه دوستم هستي .

2/1/88

روز دوم سال جديد هم گذشت. همه به ديد و بازديد .

هر سال تعداد ديد و بازديدها كمتر ميشود . امروز رفتيم ديدن خانم "ر" - مادر شيرين جان - عصا زنان آمد. درد ميكشيد . احتمالاً او هم سال ديگر نباشد . دلم گرفت.

توي برنامه هاي عيد تلويزيونهاي امريكايي آزيتا را ديدم . فاميل شوهرش را استفاده ميكند . چاق شده و از پشت صفحه تلويزيون بيشتر از 45 سال بنظر مي آيد .اوايل كه رفته بود ، عيدها تلفن ميزد . از وقتي اين ماهواره ها راه افتاد و ديگر تلويزيونهاي امريكايي خاص انجا نبودند و مشهور شد ، تماس نميگيرد .شايد ميترسد برايمان گرفتاري درست كند. دلم برايش تنگ شده . دلم براي تمام دوستهايم تنگ شده.