براي خانم خوش قلب

نوشته بودي كه :
سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت: 18:44 توسط:خوش قلب
سلام.من همیشه نوشته هاتو می خونم فقط نظر نمی ذارم
چرا همیشه نوشته هات پر از غمه الان که هاپال نیست ومن نوشته هاشو مرور می کنم پر از غم چرا شما ها همه غمگین هستین چرا نوشت هاتون رنگ و بو نداره
چرا آخه این استعداد نوشتن رو ......................چرا

عزيزم اولاً من مثل حسن نويسنده نيستم . اين هم يك جورهايي دفترچه خاطراتم هست( كه مسلماً اگر كامل بخواني لحظه هاي شيرين و خوش هم كم ندارد) ، اما خوب ، لطف و تشويق عده اي از دوستان از جمله حسن باعث شده كمي خلاقيت هم قاطيش كنم .
پرسيدي چرا همه غمگينيم .... (در مورد خودم بگويم ) خدا را شكر در تمام اين سي سال كه اكثر قريب به اتفاق مردم ايران همه بلايي سرشان آمده؛ من و خانواده ام زندگي معقول و تقريباً بدون گرفتاري  داشته ايم _ باز هم خدا را صد هزار مرتبه شكر _
اما وضعيت فعلييم چنان نيست كه بتواند از ته دل قهقهه بزنم و  در ضمن توانايي برخورد طنزگونه با مسائلم را ندارم . اما اگر دنبال رنگ و بوي ديگري هستي _ شايد رنگ و بويي عاشقانه مدل ر-اعتمادي _ فكر كنم نه من، نه حسن آنقدر عاشق نبوده و نيستيم و ( از طرف خودم بگويم) اگر هم بوده باشم لحظات خوشش در پشت غبار از دست دادنها بي رنگ شده. 

 بعد از يك جلسه 4 ساعته و شنيدن كلي حرف چهل من يه غاز مديران ارشد ، برباد رفتن روز پنجشنبه ام با يك دسته گل نرگس برگشتم خونه . خوشبختانه ديگه مادر جان غر نميزنه كه "باز پولهات را خرج كردي " . اما اتفاق بد امروز اون جلسه چهار ساعته و شنيدن مزخرفات تكراري نبود . اتفاق بد ديوار خالي اتاقمه كه الان پر از چهار گوشهاي خاك گرفته بزرگ و كوچك و كلي سوراخ و ميخه كه مثل يك سيلي خورد تو صورتم.

هيچ دلم نميخواست اينكار را بكنم ، اما بي اختيار فريادم رفت آسمون " نقاشيهام را چكار كرديد"

مادر با خنده گفت " خوب مگه ناراحت نبودي كه اتاقت شلوغه . مگه بهم اعتراض نميكردي چرا زدمشون به ديوار . خوب برشون داشتم . گذاشتمشون تو انباري"

- آخه الان . با اين ديوار كثيف و پر از سوراخ من چكار كنم . اگر ميخواستم كه خودم عرضه اش رو داشتم . حداقل ميگذاشتيد وقتي ميخواستيم خونه رو رنگ بزنيم.

- حالا مگه چي شده . دوباره ميزنمشون به ديوار.

- شما اصلاً آزار داري .

در اتاق را بستم و رفتم تو رختخواب ، براي اينكه صداي گريه ام را نشنوه و زار زدم.

صداش را شنيدم كه با خودش حرف ميزد.

ديوار شده عين زندگيم . خالي . پر از لكه هاي كثيف و سوراخ سوراخ .يادگار يه چيزهايي كه زيبا بود.



يك روز تعطيل

يكروز تعطيل ديگر . به عادت همه روزهاي تعطيل فنجاني قهوه ترك درست كرده، آمده روي صندلي فلزي كنار پنجره آشپزخانه نشسته بود . معلوم نبود صندلي چند سال آن گوشه مانده بدون اينكه تكانش بدهند . انقدر آنجا مانده بود كه حالا ميشد غنچه هاي فلزي را روي بدنه اش ديد كه تو تاريك روشن روز تعطيل ابري ميدرخشيد.

همونجوري كه به پشتي صندلي تكيه زده بود و داشت قهو ه اش را مزمزه ميكرد ، براي گلدانهاي پشت پنجره آشپزخانه حرف ميزد . گاهي هم صدايش را بلندتر ميكرد تا گلدانهاي توي حياط خلوت هم صدايش را بشنوند. از حال و احولشان ميپرسيد. با جوانه هاي جديدشان از آرزوهايش ميگفت و با برگهاي پير از خاطراتش . در حين حرف زدن گاهي با دستهاي سبزش خاكشان را نوازش ميكرد.تو مكثهاي بين جملات طولانييش ، جرعه كوچكي قهوه ميخورد و ميگذاشت در سكوت لذت تلخييش توي رگهاي خشكيده اش جريان پيدا كند.

اين چند دقيقه قهوه خوردن كنار پنجره آشپزخانه ، لذت بخشترين لحظات عمرش بود و هر بار سعي ميكرد اين دقايق را كشدارتر كند. افسوس كه باز هم قهوه تمام شد . بلند شد . مفصل زانوانش تقي صدا كرد . سعي كرد حركت كند اما نتوانست . به پاهايش نگاه كرد كه مثل تنه تكيده درختي همراه پايه هاي صندلي در كف آشپزخانه ريشه دوانده بود. دوباره نشست . با لبخندي به پهناي صورتش ... فكر كرد ديگر تنها نيست.


باران

چه لذتي دارد بوسه هاي باران روي صورتم.

چه مزه اي دارد ، قاطي شدن شوري اشكم با طعم باران.

كاش باران بند نميامد .

كاش امروز آفتاب در نميامد.

كاش يك امروز ميتوانستم خستگيهايم را زير نوازش قطره هاي باران در كنم.




چون قول داده بودم

بيشتر از 2 هفته است كه به اشكان قول داده ام بنويسم . اما اين هم شده مثل نقاشي  كردنم . بي حوصله ام. ولي بهرحال چون به او قول داده بودم ، نوشتم.



چشمهايش را باز ميكند . چند بار پلك ميزند . شوهرش را صدا ميكند . صدا يش در خانه ميپيچد و پژواكش بي جواب باز ميگردد.بين خواب وبيداري دست و پا ميزند . نميداند هنوز خواب مي بيند يا اين بيداري و حقيقت است. كش و قوسي به بدنش ميدهد . دردي كه در تنش ميپيچد و نفسش را ميگيرد يادآوريش ميكند كه بيدار است، بيداريي دردناك ، كه ديگر شوهري در كار نيست.

دستش كورمال كورمال بدنبال ساعت روي پاتختي ميگردد ، پيدايش نميكند . مي انديشد : "چه فرقي ميكند ساعت چند باشد . بهرحال كاري براي انجام ندارم. " پسرش كه تا دير وقت شب سر كار است و ناهار را هم همانجا ميخورد . هميشه اضافه كاري ميماند . خوب حق هم دارد ؛ با اين مادر پير حرفي براي گفتن ندارد. بگذار خانه بزرگ را گند و كثافت بردارد ، بهرحال كسي بسراغشان نمي آيد . مهماني بي خبر زنگ درشان را نميزند . دلش مي خواهد باز هم بخوابد . آخر خواب دخترانش را ديده بود . برايش نامه نوشته بودند: " مادر بيا. جايت پيش ما و پدر خاليست .قرار است  اين جمعه خاله قمرتاج اسلامبولي پلو بپزد ."

چشمانش را بست . ميخواست باز هم بخوابد و خواب دخترانش را ببيند . خواب سفره چيده شده و ديس اسلامبولي پلو را .

بوسه دختر بزرگش را روي گونه اش حس كرد .

- مامان خوش اومدي . دلم برات خيلي تنگ شده بود.





حسي دارم .

انگار يك چيزي اشتباه است . انگار در ماشين زندگييم پيچي شل شده يا چرخ دنده اي در حال شكستن و اين ماشين در حال از هم پاشيدن است.

مثل روزي كه آمدم با سبزي تازه قرمه سبزي درست كنم و اشتباهاً نعنا هم به سبزيها اضافه كردم . خورشتي شده بود با مزه اي عجيب و غريب . همه خورديم و سير شديم اما لذت خوردن قرمه سبزي نداشت.