بعد از يك جلسه 4 ساعته و شنيدن كلي حرف چهل من يه غاز مديران ارشد ، برباد رفتن روز پنجشنبه ام با يك دسته گل نرگس برگشتم خونه . خوشبختانه ديگه مادر جان غر نميزنه كه "باز پولهات را خرج كردي " . اما اتفاق بد امروز اون جلسه چهار ساعته و شنيدن مزخرفات تكراري نبود . اتفاق بد ديوار خالي اتاقمه كه الان پر از چهار گوشهاي خاك گرفته بزرگ و كوچك و كلي سوراخ و ميخه كه مثل يك سيلي خورد تو صورتم.
هيچ دلم نميخواست اينكار را بكنم ، اما بي اختيار فريادم رفت آسمون " نقاشيهام را چكار كرديد"
مادر با خنده گفت " خوب مگه ناراحت نبودي كه اتاقت شلوغه . مگه بهم اعتراض نميكردي چرا زدمشون به ديوار . خوب برشون داشتم . گذاشتمشون تو انباري"
- آخه الان . با اين ديوار كثيف و پر از سوراخ من چكار كنم . اگر ميخواستم كه خودم عرضه اش رو داشتم . حداقل ميگذاشتيد وقتي ميخواستيم خونه رو رنگ بزنيم.
- حالا مگه چي شده . دوباره ميزنمشون به ديوار.
- شما اصلاً آزار داري .
در اتاق را بستم و رفتم تو رختخواب ، براي اينكه صداي گريه ام را نشنوه و زار زدم.
صداش را شنيدم كه با خودش حرف ميزد.
ديوار شده عين زندگيم . خالي . پر از لكه هاي كثيف و سوراخ سوراخ .يادگار يه چيزهايي كه زيبا بود.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 1:4 توسط -----
|