دوستی ؟!!!!!!!

دیروز کوپو را دیدم. بعد از ۴ ماه ، دیدارش شیرین بود ولی در واقع دلتنگش نبودم . کمی یخ زده بودیم حتی از روزهایی که تلفنی هم صحبت میکردیم کمتر حرفی برای گفتن داشتیم.حسی اذیتم میکند . حس اینکه دوستیمان به نوعی بی دلیل نزدیک و طولانی شده.

دوست دیگری که واقعاْ نمیدانم جایگاه من برای او چیست و جایگاه او برای من چیست ، طبق معمول همیشه بدقولی کرد. واقعاْ نمیدانم این دوستی را چرا برای ۴ سال ادامه داده ام وهنوز هم ادامه میدهم.

ظاهراْ من بطور خاصی از خود آزاری ، از این مشغولیتهای احمقانه ذهنی لذت می برم.

 

تا حالا انقدر از کار خسته نشده بودم. همه میگن بد اخلاق شده ام.وقتی آدم از کارش لذت نبره همین میشه ، یه شکنجه بی انتها.

دلم میخواد فکر نکنم . دلم یه بوسه ، یه دستی که شونه های خسته ام را نوازش کنه میخواد.

ساعت کار را زیاد کردند و از اضافه کار کم کردند. خیلی راحت هم میگویند به این علت که درست کار نمیکنید.

خدا میداند کی خفه خواهند شد.

 

 

تعطیلات تموم شد و باز روز از نو و روزی از نو. البته بگذریم که غیر از  خوابیدن هیچ  کار دیگه ای نکردم.(کلاْ آدم یکنواختی شده ام).

خوب تنها اتفاقی که این مدت افتاد مرگ نادر ابراهیمی بود .به نوعی راحت شد . دیدن شکسته شدن مردی با اون هیبت ... 

دلم گرفت . یه تیکه قابل لمس  دیگه از خاطرات بچگیم از بین رفت . 

کابوس میدیدم.کابوس امتحان انشا.دانشگاه بودم و امتحان در باغچه جلوی دانشکده برگزار میشد.

کاغذی برای نوشتن انشایم نداشتم.

30/02

چشمهایش را می بندد، صورتش را با دستهایش می پوشاند و از خودش می پرسد :" چکار دارم می کنم؟!!!!! تا کجا دارم سقوط میکنم؟!!!!!!!!!!!!!"

میداند مرد نگاهش میکند.باید تصمیم بگیرد . میتواند در را بروی مرد ببندد .میتواند خواهش کند که نگاهش نکند. برای یک لحظه کوتاه به مرد مینگرد. دوباره چشمهایش را می بندد، صورتش را با دستهایش می پوشاند.چشمان مرد ضعیف است و همیشه عینک میزند. وحالا بدون عینک از زن چه میبیند ؟! یک شبح؟! 

 می خواهد وجودش را از یاد ببرد . به سیاهی می اندیشد . به سیاهی که مغزش را پر کرده و.... خودش را رها میکند.