چشمهایش را می بندد، صورتش را با دستهایش می پوشاند و از خودش می پرسد :" چکار دارم می کنم؟!!!!! تا کجا دارم سقوط میکنم؟!!!!!!!!!!!!!"

میداند مرد نگاهش میکند.باید تصمیم بگیرد . میتواند در را بروی مرد ببندد .میتواند خواهش کند که نگاهش نکند. برای یک لحظه کوتاه به مرد مینگرد. دوباره چشمهایش را می بندد، صورتش را با دستهایش می پوشاند.چشمان مرد ضعیف است و همیشه عینک میزند. وحالا بدون عینک از زن چه میبیند ؟! یک شبح؟! 

 می خواهد وجودش را از یاد ببرد . به سیاهی می اندیشد . به سیاهی که مغزش را پر کرده و.... خودش را رها میکند.