تعطیلات 2

ما به این حال میگیم مستی ولی ترکها میگن سرخوشی و من این کلمه را ترجیح میدهم .

اینجا شراب قرمز خوشمزه ای دارند انقدر که دارم هر شب دمی به خمره میزنم و به یاد حافظ و خیام و ... باقی شراب دوستان محترم جام شرابی بدون ساقی سیمین ساقی نوش جان میکنم.

امشب همسفر عزیز .... نوشتم همسفر به ذهنم رسید تو این دوهفته هیچ وقت نشده که با هم و کنار هم راه بریم . گاهی تو این رابطه میمونم ( یک وقت اشتباه نگیرید همسفرم دوست دوران دبستان خانم دکتر  ح است )

امشب موقع شام آمار گیری می کردم . اکثر توریستها روس هستند . اکثرا زوج هستند - البته زوجهای غیر رسمی- مجردها ۳ دسته میشوند : ۱- پسران حدود ۱۸ تا ۲۰ سال و آقایان بالای ۶۰ سال که تعدادشان انگشت شمار است. ۲- خانمهای بالای ۴۰ سال  ۳- مادران زیر ۳۰ سال که با بچه های زیر ۶ سالشان به تعطیلات آمده اند و دسته آخر دو پدر حدود  ۴۰ سال که با دخترهاشون امدن .

فقط یک نتیجه میشود گرفت .... آقایون در محدوده ۲۰ تا ۶۰ تنها نیستن

 

و از همه این حرفها بگذریم دلم برای آغوش "جیگ" تنگ شده 

تعطیلات

یه جورهایی انگار از هر حسی خالی یم.

ایمیلم را باز میکنم . یه نگاه سر سری بهش می ندازم . فقط ایمیلهای کوپو را می خوانم - شاید برای اینکه بهم حس اهمیت داشتن میده - بعد ناراحت میشم ازاینکه چرا اونقدر که باید دلتنگش نیستم. در اصل دلتنگ هیچ چیز و هیچ کس نیستم .

از هر حسی خالی یم .

 

راز

زیر آفتاب داغ با موسیقی موج روزها را می گذرانم.

توی این چند روز ۲ بار کتاب راز را خواندم. کتابهای مشابه آن را زیاد خوانده ام اما نمیدانم چرا اینبار می خواهم باور کنم . می خواهم به آن عمل کنم.

باید لذت بردن از زندگی را یاد بگیرم.

 

سفر

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود.

یک هفته است در سفرم. اول ازمیر بودم . ازمیر قدیمی و دوست داشتنی . بعد از مدتها ترکی حرف زدن حس خوبی داشت ،بخصوص که هیچ کس باورش نمیشد که ترک نیستم. حالا آنتالیام . هتل اونی که می خواستیم نیست. بهر حال یکهفته آفتاب و دریا در انتظارمه.

تکیلا

نزدیکیهای ماه رمضان که میشود خاطره تکیلا میاید سراغم . ترجیح می داد از لقب خواننده برای خودش استفاده کند ولی با لقبهای تیغی و تکیلا هم معروف بود . و من تکیلا را ترجیح میدهم . نه برای اینکه از مشروب خوشم میاید بلکه به این علت که مشروبهایی که افراد دوست دارند به نوعی روحیه شان رانشان میدهد .

یک شب مانده به شروع رمضان ۸۲ بود . تازه از مراسم رختشویی برگشته بودم که به موبایلم زنگ زد.

- تکیلا هستم . حتما تعجب کردی . شماره ات رو از آبشار گرفتم . میخوام ببینمت.

اول عصبانی شدم که چرا بچه های آبشار شماره ام را به او داده اند ولی بعد یادم به چشمهای از حدقه درآمده مدیر آبشار وقتی که دید با او سلام علیک میکنم افتاد ، دیدم تقصیر خودم بوده . یادمه مدیر گفت : مهندس، شما ، این ؟؟؟!!!!!!!!!

گفتم : کجا نوشته که من بهتتر از اونم ؟؟؟؟؟

آره تکیلا یکی از بقول خودشان bussiness lady های دبی بود و من از طریق یک دوست توی یک دیسکو باهاش آشنا شدم . میگفت ۲۵ سالشه ولی ۳۵ ساله بنظر میامد . با صدایی خش دار وگرفته ، هیکل کمی گوشتالو . خلاصه مطلب توی خیابان دیدمش و بهم گفت که ویزایش تمام شده . بی پول شده و صاحبخانه عذرش را خواسته .

- فقط یه جا می خوام که ماه رمضان را سر بیارم . آخه من تو این ماه ختم قران میگیرم و دنبال کار خلاف نمیرم .کمکم کن.

این شد شروع یک ماه هم خانگی من با تکیلا.

خیلیها خرده گرفتند که چرا همچین کار کردم ولی معرفت اون می ارزید به خیلیها که مثلا خوبند.

یکماه هم کلام شبهایم شد . خریدن نان تازه و چیدن سفره افطار ان سال مزه خاصی داشت، مزه دل شکسته تکیلا.

نمیدانم داستانهایش راست بود یا دروغ . ما انسانها سعی می کنیم هر عملی را که انجام میدهیم ، موجه جلوه دهیم .

میگفت:" پدرم آدم پولداریه . تو طرفهای نادری و بازار چند تا مسافرخونه داره . میگن آدم بدگمونی بوده و دست بزن داشته به همین دلیل هم مادرم ازش جدا میشه .۵ سالم بود که گفتن قرار شده خواهر بزرگم پیش پدر بمونه و من پیش مادر .

لحظه ای که مادرم رو تو فرودگاه آلمان دیدم فراموش نمیکنم. فکر کزدم این فرشته خوشگل مامان منه!!!

مادرم خیلی خوشگله بخصوص اونروز تو فرودگاه با موها مشکی بلندش که روی پالتو پوست سفیدش ریخته بود خیلی زیباتر شده بود . دویدم طرفش که برای اولین بار مزه آغوش مادر رو بچشم که دستهاش رو حائل کرد و کمی نگاهم کردو گفت از این لوس بازیها خوشم نمیاد . در ضمن اجازه نمیدم زندگیم رو خراب کنی.

دوست پسر داشت و نمی خواست تو دست و پاش باشم چون طرف از بچه خوشش نمیومد. من چند آپارتمان اونطرفتر تو خونه پسر خاله اش بزرگ شدم.

۱۴ ساله بودم که بچه دار شدم تا ۱۸ سالگی که سرپرستی بچه را به خودم دادن آلمان موندم بعد برگشتم تهران . اما اونجا هم نتونستم دووم بیارم . پسرم الان پیش خاله ام زندگی می کنی . بیچاره این خاله بخاطر من و خواهرم ازدواج نکرد.بگذریم حالا هم اینجا خدمت شما. "

یک ماه رمضان خیلی زود گذشت تا روزی که اسبابهایش را جمع کرد و رفت و من برگشتم ایران . بعدها شنیدم دوست پسر گرفته و مشاغل قدیم را کنار گذاشته . چون هم آلمانی می دانست هم عربی تو یک شرکت بعنوان فروشنده لوازم آرایش استخدام شده  و دنبال کارهای پسرش است تا از ایران خارجش کند . از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم . بهش تلفن زدم .

-شما ؟

اسمم را گفتم . کمی مکث کرد .

- بجا نمیارم.

- مهم نیست فقط می خواستم حالت را بپرسم . آخه ماه رمضونه دلم هوات رو کرده بود.

 

 

 

 

 

درست یا غلط ؟؟؟؟؟؟؟

نوشته بود :" می خوام بدونی همیشه دوست عزیز من هستی ....."

به ساعت ارسال پیام نگاه کردم .دوازده ونیم نیمه شب.اون چند تا نقطه چین فکرم را به خودش مشغول کرد . میشد با خیلی کلمات پرش کرد . مثل پیامهایی شده بود که میشد اینجور تمامش کرد ."می خوام بدونی همیشه دوست عزیز من هستی .ولی ازت تقاضا می کنم دیگه با من تماس نگیر"

از این فکر دلم بدرد آمد - مسخره است ، چقدر آمادگی این را دارم که خودم را عذاب بدهم- بعد نشستم کلی مسئله را برای خودم تجزیه تحلیل کردم . چرا چنین چیزی بخواهد ؟ دیگه به من علاقه ای ندارد ؟! فکر کرده علاقه من به او زنجیری به  دست و پایش است ؟! با کسی رابطه عاطفی دارد ؟!. خلاصه تا وقتی که جوابم را بدهد ، هزار و یک فکر درست و غلط کردم .

نوشت :"احساساتم قلنبه شده بود."

نوشتم:"من فکر کردم gf گرفتی . کلی خوشحال شدم."

نوشت:" چی ؟ اگر من gf بگیرم تو خوشحال میشی؟ "

یادم افتاد به علی که می گفت " تو زن نیستی "  ،یا محمد که گفت" همیشه طوری رفتار کردی که انگار من برایت بی اهمیتم . "، یا سینان که گفت " تو احمقی . چطور می تونی من را با زن دیگه ای ببینی ؟ "

نمیدانم شاید اشتباه میکنم ولی من از خوشحالی دوستانم شاد میشوم و هرچه  علاقه ام به شخصی بیشتر باشد ، بیشتر از خودم میگذرم و برایم خواسته طرف مقابل اهمیت بیشتری دارد. نمیدانم شاید اشتباه می کنم.....

اینروزها خیلی خسته ام . مریضیهای پی در پی مادرم و برادرم توان برایم نگذاشته .

فکر تعطیلات همیشه  خوشایندست اما نمیدانم چرا ایندفعه در این مورد حس خوبی ندارم.

دلم یک تختخواب نرم و چند روز بی خیالی محض می خواهد.

جمعه

کانال تلویزیون را عوض می کنم . مثلا باید نزدیک ۲۰۰۰ کانال  مختلف وجود داشته باشد . اکثرا بسته است .آنچه وجود دارد یا کانالهای عرضه کالاست - از زن گرفته تا کارد آشپزخانه - یا اخبار است که از جنگ ، ترور ، زلزله ، سونامی ، سرکوب دانشجویان و... میگوید یا فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونیست که باز هم داستانهایی از قتل، دزدی، تجاوز و... نمایش می دهد.

خاموشش می کنم . عصر جمعه همیشه دلگیر است .یاد آن آهنگ قدیمی می افتم ... جمعه از ابر سیاه خون می چکه / جمعه ها خون جای بارون می چکه . گواینکه شعر در مورد جمعه سیاه سیاهکل است اما واقعا ساعتهای دلگیر غروب خونین جمعه انگار نمی گذرد .

باید به ترتیبی سر گرم شد . نگاهی به کتابخانه - بدنبال یک کتاب سرگرم کننده که برای بار چندم خواندنش هنوز هم جذاب باشد- می اندازم . هری پاتر را بر می دارم به امید لحظه ای بی خیالی .اما آنچه هست سیاهی و جنگ ، باز هم خون و مرگ.

هوس سوزاندن کتابها ، شکستن قابها ، تیشه زدن به دیوارها تا سر انگشتانم میدود . دستهایم را مشت میکنم تا از  لرزش خفیف انگشتانم ، از فوران این اشتیاق جلوگیری کنم.

سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم . اما .....

تو تاریکی یک گوشه دنج اتاق تو خودم فرو میرم و سعی می کنم صدای درونم را خاموش کنم . صدایی که شعری را تکرار میکند از شاعری که دیگر نامش را بیاد نمی آورم.

در اقلیم ما رنج بر مردمان       زبان دلش گفت بی اختیار

تو کز محنت دیگران بی غمی     نشاید که نامت نهند آدمی