جمعه
خاموشش می کنم . عصر جمعه همیشه دلگیر است .یاد آن آهنگ قدیمی می افتم ... جمعه از ابر سیاه خون می چکه / جمعه ها خون جای بارون می چکه . گواینکه شعر در مورد جمعه سیاه سیاهکل است اما واقعا ساعتهای دلگیر غروب خونین جمعه انگار نمی گذرد .
باید به ترتیبی سر گرم شد . نگاهی به کتابخانه - بدنبال یک کتاب سرگرم کننده که برای بار چندم خواندنش هنوز هم جذاب باشد- می اندازم . هری پاتر را بر می دارم به امید لحظه ای بی خیالی .اما آنچه هست سیاهی و جنگ ، باز هم خون و مرگ.
هوس سوزاندن کتابها ، شکستن قابها ، تیشه زدن به دیوارها تا سر انگشتانم میدود . دستهایم را مشت میکنم تا از لرزش خفیف انگشتانم ، از فوران این اشتیاق جلوگیری کنم.
سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم . اما .....
تو تاریکی یک گوشه دنج اتاق تو خودم فرو میرم و سعی می کنم صدای درونم را خاموش کنم . صدایی که شعری را تکرار میکند از شاعری که دیگر نامش را بیاد نمی آورم.
در اقلیم ما رنج بر مردمان زبان دلش گفت بی اختیار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی