چه جمله پر معنایست:
آنان که دستی را که نانشان می داد گاز گرفتند, محکومند به بوسیدن پاهایی که لگدشان می زند!😓
چه جمله پر معنایست:
آنان که دستی را که نانشان می داد گاز گرفتند, محکومند به بوسیدن پاهایی که لگدشان می زند!😓
امروز بعد از مدتها تمام وبلاگم را خواندم .
نتیجه: باید حسی داشته باشی تا بنویسی .
زندگی یکنواخت شده . رابطه ای که سیزده سال ازش میگذره . انقدر یکنواخت شده که مثل طپش قلبت وجودش را حس نمیکنی .
دیروز چه باران خوبی بود و ما چه انسانهای بدی .
حیف این همه نعمت و محبت طبیعت نیست که به فنا میدهیم.
دیروز ساعت 4 بعد از ظهر تو ایستگاه تاکسیهای ونک -فاطمی ، به اصرار مردم را 4 نفره سوار تاکسی میکردند و جالب این بود که هزینه 7500 تومان را میگرفتند در حالی که باید 5900 طبق تعرفه میگرفتند .
به راننده تاکسی اعتراض کردم - از 4 نفری که سوار شدیم فقط من اعتراض کردم - برای یک لحظه صندلی عقب را نگاه کردم . هموطنان عزیزی که صندلی عقب نشسته بودند آنچنان با چشمهای گرد شده و لبهای بهم فشرده به من نگاه میکردند که انگار مریخی میبینند .
مطمئن باشید که اگر در یک محفل دوستانه کنار همین انسانها بنشینید غیر از بحث سیاسی و لغن و نفرین به رژیم و تک تک آدمهای دولت ، هیچ نخواهید شنید
انسان باشیم . ....
شده بعضی از روزها وقتی صبح از خواب پامیشید بی هیچ دلیلی خوشحال باشید ، امروز این حال را دارم . شاید بخاطر این باشد که دو هفته هست اخبار گوش ندادم ![]()
![]()
امیدوارم امروز همه از ته دل بخندند
میخواهم بنویسم . از فکرهایی که باعث سردردم شده . از فکرهایی که باعث اشک ریختنم میشه .
دلم میخواهد بنویسم از دوستانی که هر روز به امید یک زندگی بهتر دور میشوند . از دوستی که امروز رفت استرالیا ، از برادری که شاید سال آینده برود کانادا.
دلم میخواهد بنویسم که خوشحالم و خدا را شکر میکنم که هیچ دوست و آشنایی را در این پاندمی کرونا از دست ندادم اما از دیدنشان در قاب موبایل غمگینم .
دلم میخواهد بنویسم ... اما کلمه کم میاورم
میگویند وقتی زمین به دوره ای میرسد که توازن جمعیت موجوداتش بهم میخورد ، شروع به بازسازی خود میکند . بخرانهایی پیش می آید که فقط موجودات قوی از آن جان سالم بدرمیبرند .
شاید الان یکی از آن دوره هاست. با ویروس ،سیل ، زلزله و جنگ ؛ زمین خود را از شر ما انسانهاس ضعیف خلاص خواهد کرد . فقط حیف که انسانهای قوی انسانهایی با مغز و تن قوی نیستند . امروز انسانهای قوی روانیهای پولدار هستند ...
از وقتی کرونا شیوع پیدا کرده . پرنده ها در پارکینگ خانه 50 ساله امان لانه کرده اند.
دیروز رمان بهانه ای برای ماندن را تمام کردم . هر چند که روتین دختران زیبا و مردان خوشتیپ ، مصیبت و پایان خوش چندان جذاب نیست اما دلم ؛طپش قلب عاشقانه ، انتظار کشیدن ، رنجیدن و با هم خندیدن ؛ خواست .
زندگی بدون درد و غم ، بدون مریضی و مرگ معنا ندارد . سال گذشته با اتفاقات خوب و بدش گذشت .
تعطیلات نوروز وقتی بود برای لم دادن روی کاناپه ، گذروندن روزها در بیخیالی.
کلی سریالهای بدون سانسور دیدم و یک موضوع توجهم را جلب کرد . در بیشتر سریالهای آمریکایی که دیدم نقش اول زن یا یکی از زنهای مهم داستان همجنس گرا بودند اما کمتر سریالی برای مردها چنین گرایشی را در نظر داشته اند . دلیلش را نمیفهمم . به چه دلیل جامعه را به این سمت سوق میدهند ؟
آخرین چهاشنبه سوری قرن هم گذشت . چهارشنبه سوری که نبود ، از این رسم فقط صدای انفجار مونده .
نه صدای خندو شادی ، نه صدای موسیقی ، نه صدای قاشق زنی....
فقط صدای انفجار ، صدای انزجار
به امید سلامتی جسم و جان همه انسانها
یکی از دوستانم نوشته :"دیشب در حالی که همه خونه بودیم دزد اومده . خدا را شکر چیزی نبرده ."
یاد بیست سال پیش افتادم که توی اتوبوس از کار برمیگشتم خانه . پدر و دختری صندلی جلویی نشسته بودند که احتمالا از عشایر بودند . دختر به ردیف خانه هایی که پنجره هایشان را با میله های آهنی پوشانده بودند ، اشاره کرد و پرسید : "اینجا زندانه ؟"
امروز با خواندن این پیغام فکر کردم . عمریست که برای امنیت خود را زندانی کرده ایم . قطره قطره ترس با انقلاب ، جنگ ، دزدی و چپاول وارد ناخودآگاهمان شده . کم کم شاد بودن ، احترام گذاشتن و دوست داشتن جای خود را به خشم و خودخواهی داده . دنیای مجازی شبکه های احتماعی با خبرهای دروغ بی اعتمادی را زیر پوستمان تزریق میکنند و همه مان را باهم دشمن میکنند .
شدیم مثل انسانهای فیلمهای علمی تخیلی . نشسته روبروی یک صفحه ، در حال کندن گوشت بدنمان و تغذیه از آن .