ديگر نميشود تحمل كرد.ديگر نميشود رفت گوشه اتاقي و خود را بخواندن كتابي مشغول كرد يا نهايتا اشك ريخت . ديگر نميشود تحمل كرد و موجودي مثل آنها نشد .

امروز من هم صدايم را بالا بردم فرياد زدم.

مرد حرف ميزد و زن در حالي كه دستش را زير سرش گذاشته بود به حرفهايش گوش ميداد .منتظر بود ، منتظر بود كه اين حرفهاي حاشيه اي تمام بشود و بروند سر اصل مطلب . همان مطلبي كه باعث شده بود الان روبروي هم نشسته باشند .

بالاخره مرد حرفهايش ته كشيد و پرسيد" خوب تو بگو."

- "خبري نيست . فقط همكارات خيلي حرف ميزنن . بهتره كپي طلاقنامه را براشون ببريم كه خيالشون راحت بشه "

مرد در حالي كه دست زن را ميكشيد تا او كنارش بنشيند گفت " حرف مفت نزن . حالا بگو ببينم چي شده . چرا تصميم گرفتي همه چيز را تموم كني؟"

فكر كرد چطور به مرد بفهماند كه دوستش دارد اما در عين حال از او متنفر است . از او متنفر است چون يادش مي آورد كه الان كه مرد به او احتياج دارد قدرت كمك به او را ندارد و مرد از او انتظار دارد.

از او متنفر است چون هر وقت كه موقع كار او را ميبيند يادش مي آورد كه يك كارمند ناموفق است و اتاقي ندارد تا بتوانند دور از چشم پرسشگر ديگران لحظه اي را با هم بگذرانند.

از او متنفر است چون نميخواهد هيچ حس بدي نسبت به خودش داشته باشد .

هر چند كه همه اين حرفها بي معني باشد.


بدون تفسير

دو تا از آقايون با هم حرف ميزدند.

اولي كه تازه ازدواج كرده ميگفت:" ديروز تنها روزي بود كه تو اين 6-7 ماه استراحت كردم و از زندگي لذت بردم . هرچند كه كلي هم كار خونه انجام دادم."

دومي جواب داد:" اينكار را نكن . منم ميتونم اينجا تي را از دست عباسي بگيرم و تميز كنم ولي نمي كنم . كاري كردم كه خانمم جرات نميكنه در اين موارد حرفي بهم بزنه . مثلا ديروز كارگرمون نيومد خودم دستشويي را هم شستم اما اگر زنم بخواد بهم بگه كه اينكار را بكن آنچنان فريادي سرش ميزنم كه ديگه از اين كارها نكنه."


امروز خيلي خوشحالم . حس ميكنم چشمهام از خوشي برق ميزنه و صورتم گل انداخته .

دوست دارم از سر خوشي فرياد بزنم ... چون الكي خوشم....

زن دائي 3 بار نوشته :" واي خدايا چقدر خوشحالم كه شماها را پيدا كردم"

فكر ميكنم اين هم از اروپاييهاي بي احساس...  نزديك 20 سال با  دايي در يك آپارتمان زندگي كرديم ، اما دريغ از يك لبخند ويك سلام ...

نوك قله هاي البرز برف زده . كوهها خود نمايي ميكنند .بعد از 36 سال زن و دختر دايي آلمانييم را پيدا كردم .

اما هنوز حس هاي خوب بسراغم نيامده اند.

  چه حس بدي دارم امروز. وقتي ديروز روبرويم با آن شكم گنده نشسته بود - به عبارتي ولو شده بود - داشت ادا در مي آورد و به شوخي ميگفت كه" از بيت رهبري خواستنم . با اجازه " . انگار يه توده گوشت فاسد كرم زده با دندانهاي كريه حرف ميزند .

توي اين توده كرمها- خودم و ديگران - ميگردم ،بدنبال آن گوهري كه ميگويند ولي غير از بوي گند هيچي نيست.

------------

از وقتي نشستيم براي نهار يك بند غر ميزند....

" يعني كه چي به من غذاي اضافه نميدهند"

" كنار غذاي تو ماسته ؟ به من دوغ دادن. بايد خدمتشون برسم "

" چه نون مزخرفي ."

"سيب زميني سرخ كرده خوب نيست كه انقدر داري ميخوري"

و....و....و....

كرمها بيرون ميريزند.