مرد حرف ميزد و زن در حالي كه دستش را زير سرش گذاشته بود به حرفهايش گوش ميداد .منتظر بود ، منتظر بود كه اين حرفهاي حاشيه اي تمام بشود و بروند سر اصل مطلب . همان مطلبي كه باعث شده بود الان روبروي هم نشسته باشند .

بالاخره مرد حرفهايش ته كشيد و پرسيد" خوب تو بگو."

- "خبري نيست . فقط همكارات خيلي حرف ميزنن . بهتره كپي طلاقنامه را براشون ببريم كه خيالشون راحت بشه "

مرد در حالي كه دست زن را ميكشيد تا او كنارش بنشيند گفت " حرف مفت نزن . حالا بگو ببينم چي شده . چرا تصميم گرفتي همه چيز را تموم كني؟"

فكر كرد چطور به مرد بفهماند كه دوستش دارد اما در عين حال از او متنفر است . از او متنفر است چون يادش مي آورد كه الان كه مرد به او احتياج دارد قدرت كمك به او را ندارد و مرد از او انتظار دارد.

از او متنفر است چون هر وقت كه موقع كار او را ميبيند يادش مي آورد كه يك كارمند ناموفق است و اتاقي ندارد تا بتوانند دور از چشم پرسشگر ديگران لحظه اي را با هم بگذرانند.

از او متنفر است چون نميخواهد هيچ حس بدي نسبت به خودش داشته باشد .

هر چند كه همه اين حرفها بي معني باشد.