5 روز دبي  بودم . همان خانه آشنا.

هوا مثل هميشه داغ بود و آسمان خاكستري .حتي اين بلندترين آسمان خراش دنيا هم نميتواند در دبي به آبي آسمان برسد .

دريغ از يك كلمه محبت آميز

"ك" زنگ ميزند : تو كجايي ؟ هرچي تلفن اتاقت را ميگيرم جواب نميدي.

- نمازخونه طبقه چهارم بودم .

- اونجا چكار ميكردي ؟؟؟؟؟؟؟؟

- حالم خوب نبود .

- منم امروز دعوام شد . گور خودم را كندم .

-با كي ؟

و

با خشم و فرياد ماجراي دعواهايش را تعريف كرد .


زمان شمار موبايل را نگاه ميكنم حدود بيست دقيقه هست كه فرياد ميزند .

- خوب... تو كجايي ؟ دارم ميرم فوتبال دق و دليمو تو زمين خالي كنم . رسيدم ديگه خداحافظ.

با آن لباس مشكي و كروات زرشكي و صورت شش تيغه باورش سخته كه روزي بسيجي بوده . كه روزي روزگاري به خشم دست درازي به وطنش ،‌توي جبهه ها جنگيده . گرسنگي كشيده ، بارها و بارها ‍زخم خورده و بيشتر از تولد ، مرگ ديده.

وقتي داشت ميگفت :" شايد فقط به تو بتونم بگم يا تو خلوتم با خودم روراست باشم . حماقت كردم . يعني همه ماهايي كه رفتيم حماقت كرديم. حالا بچه هامون ازمون بازخواست ميكنن و هيچ جوابي ندرايم كه بديم" ؛من هذيانهاي تب آلودش را بياد مي آوردم :"نه حاجي من ميتونم تحمل كنم . اين غذا را بده به بچه ها "