كمي
كمي آزادي .
كمي عشق .
كمي محبت.
يك لبخند.
پ.ن: چون به كم راضييم ميگه :خوب لازم نكرده داشته باشي .
كمي آزادي .
كمي عشق .
كمي محبت.
يك لبخند.
پ.ن: چون به كم راضييم ميگه :خوب لازم نكرده داشته باشي .
از سرعين خوشم نيامد . خيلي عجيب بود . انگار متعلق به هيچ جا نيست . بي هويته بي هويت. از آستارا هم خوشم نيامد . از مردمي كه با ماشين تا 10 متري ساحل رفته بودن و همه جا را به گند كشيده بودن ، از ماسه هايي كه از سياهي و چسبندگي مثل قير شده بودند ، از صف چادرهاي رنگ و وارنگ كه پشتش پسر بچه اي در حال شاشيدن بود .
مادر ميگه : خوب چيكار كنن .مردم ندارن پول هتل بدن . كسي هم كه تو فكر اين نيست يك سروساموني به اين اوضاع بده.
فكر ميكنم : حداقل ميتونستند آشغالاشونو توي سطل بندازن نه تو دريا .
از جايي توي شهر دودي ، ابري سياه بالا ميايد. شهريار-ر ناراحت است . بايد به خانه برسانمش . بالاتنه اش برهنه است و خيس از عرق . دانه هاي عرق روي بدنش يخ ميزد . وارد مه سياه شديم ، انگار ميشود با چاقو بريدش ، غليظ و سنگين است. همه جا را مي پوشاند . اما ابر نيست . توده اي از ماهي هاي مختلف است . سياه رنگ . بالاخره دستم به يكي ميرسد . نرمي شكلات را بين انگشتانم حس ميكنم . ماهي را كه تقريباً هم قد و قواره خودم است از آسمان پايين ميكشم . مردم بغل بغل از آسمان شكلات ميچينند . دستهاي شيرين جان پر از سيبهاي شكلاتيست ، مادرم پروانه هاي آب نباتي را شكار ميكند .
چشمهايم را باز ميكنم . نميخواهم بيدار شوم.