كمي

تشنه كمي آفتابم .

كمي آزادي .

كمي عشق .

كمي محبت.

يك لبخند.



پ.ن: چون به كم راضييم ميگه :خوب لازم نكرده داشته باشي .

همايش سرعين

براي رفع خستگييه اين سفر 3 روزه احتياج به يكهفته خواب دارم . 31 ساعت توي راه بوديم . 18 ساعت كار كرديم . 10 ساعت خوابيدم . 7 ساعت هم صرف غذا خوردن و گشتن توي شهر و جلف بازي در آوردن با دخترها شد.

از سرعين خوشم نيامد . خيلي عجيب بود . انگار متعلق به هيچ جا نيست . بي هويته بي هويت. از آستارا هم خوشم نيامد . از مردمي كه با ماشين تا 10 متري ساحل رفته بودن و همه جا را به گند كشيده بودن ، از ماسه هايي كه از سياهي و چسبندگي مثل قير شده بودند ، از صف چادرهاي رنگ و وارنگ كه پشتش پسر بچه اي در حال شاشيدن بود .

مادر ميگه : خوب چيكار كنن .مردم ندارن پول هتل بدن . كسي هم كه تو فكر اين نيست يك سروساموني به اين اوضاع بده.

فكر ميكنم : حداقل ميتونستند آشغالاشونو توي سطل بندازن نه تو دريا .

باز براي خوابيدن مجبورم قرص خواب آور بخورم.

انتهاي جماران هستم . پشت سرم كوهها رو به آسمان . زير پايم تهران ، سبز و زيبا . خوشحالم . براي مسافرين ماشينهاي عجيب و غريبي كه از پايين تراس خانه ميگذرند ، دست ميزنم و تشويقشان ميكنم .

از جايي توي شهر دودي ، ابري سياه بالا ميايد. شهريار-ر ناراحت است . بايد به خانه برسانمش . بالاتنه اش برهنه است و خيس از عرق . دانه هاي عرق روي بدنش يخ ميزد . وارد مه سياه شديم ، انگار ميشود با چاقو بريدش ، غليظ و سنگين است. همه جا را مي پوشاند . اما ابر نيست . توده اي از ماهي هاي مختلف است . سياه رنگ . بالاخره دستم به يكي ميرسد . نرمي شكلات را بين انگشتانم حس ميكنم . ماهي را كه تقريباً هم قد و قواره خودم است از آسمان پايين ميكشم . مردم بغل بغل از آسمان شكلات ميچينند . دستهاي شيرين جان پر از سيبهاي شكلاتيست ، مادرم پروانه هاي آب نباتي را شكار ميكند .


چشمهايم را باز ميكنم . نميخواهم بيدار شوم.