براي رفع خستگييه اين سفر 3 روزه احتياج به يكهفته خواب دارم . 31 ساعت توي راه بوديم . 18 ساعت كار كرديم . 10 ساعت خوابيدم . 7 ساعت هم صرف غذا خوردن و گشتن توي شهر و جلف بازي در آوردن با دخترها شد.

از سرعين خوشم نيامد . خيلي عجيب بود . انگار متعلق به هيچ جا نيست . بي هويته بي هويت. از آستارا هم خوشم نيامد . از مردمي كه با ماشين تا 10 متري ساحل رفته بودن و همه جا را به گند كشيده بودن ، از ماسه هايي كه از سياهي و چسبندگي مثل قير شده بودند ، از صف چادرهاي رنگ و وارنگ كه پشتش پسر بچه اي در حال شاشيدن بود .

مادر ميگه : خوب چيكار كنن .مردم ندارن پول هتل بدن . كسي هم كه تو فكر اين نيست يك سروساموني به اين اوضاع بده.

فكر ميكنم : حداقل ميتونستند آشغالاشونو توي سطل بندازن نه تو دريا .