باز براي خوابيدن مجبورم قرص خواب آور بخورم.
انتهاي جماران هستم . پشت سرم كوهها رو به آسمان . زير پايم تهران ، سبز و زيبا . خوشحالم . براي مسافرين ماشينهاي عجيب و غريبي كه از پايين تراس خانه ميگذرند ، دست ميزنم و تشويقشان ميكنم .
از جايي توي شهر دودي ، ابري سياه بالا ميايد. شهريار-ر ناراحت است . بايد به خانه برسانمش . بالاتنه اش برهنه است و خيس از عرق . دانه هاي عرق روي بدنش يخ ميزد . وارد مه سياه شديم ، انگار ميشود با چاقو بريدش ، غليظ و سنگين است. همه جا را مي پوشاند . اما ابر نيست . توده اي از ماهي هاي مختلف است . سياه رنگ . بالاخره دستم به يكي ميرسد . نرمي شكلات را بين انگشتانم حس ميكنم . ماهي را كه تقريباً هم قد و قواره خودم است از آسمان پايين ميكشم . مردم بغل بغل از آسمان شكلات ميچينند . دستهاي شيرين جان پر از سيبهاي شكلاتيست ، مادرم پروانه هاي آب نباتي را شكار ميكند .
چشمهايم را باز ميكنم . نميخواهم بيدار شوم.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 9:46 توسط -----
|