"سلام جوجو . رئیس بانک"

لبخندش، صورت تپل سرخ و سفیدش را که با هاله ای از موهای سپید پوشیده شده تابناکتر میکند.

چقدر دنیایشان با ما متفاوت است.وقتی از کنار هم توی پارک رد میشوند بهم لبخند میزنند ، حال و احوال همدیگر را می پرسند و مشتاقانه یکدیگر را در آغوش میکشند.

و اما ما در نگاهمان فقط خستگیست و نفرت.

منتظرم تا ساعت رفتن برسه. قراره سعید را ببینم ، واقعاْ دلم براش تنگ شده بود.

از شدت بیکاری مدام خمیازه کشیدم و خاطرات را مرور کردم. این وبلاگ هم ماجرایی است. آدمهایی که می ایند ، مدتها نوشته ها را می خوانند- فائزه ، حوا ، بازیچه،رفا ..... . نظر میدهند و بعد مثل یک حباب...پوف.... انگار اصلاْ نبوده اند.

I just call to say I love u.

کاش جسارتش را داشتم.

از عشق و دیگر اهریمنان

کابوس میبینم. کابوس کله تراشیده ، بدن نحیف و شکنجه دیده. سنگهای سیاه پوشیده شده از موهای بلند مسی رنگ.پوست دخترانه اش را لمس میکنم .

از وحشت لذتی که در تنم میدود از خواب میپرم.

چرا انقدر آشفته ام؟!!!!

چیزی پیش نیامده .همان بگو مگوهای خانوادگی . همان غرزدنهای هیشگی مادرانه ،همان خودبزرگ بینیهای همیشگی پدرانه.

 

باز هم تغییر

مدیرمون را عوض کردند.

دیروز با مازی صحبت میکردم، میگفت: اشکال ما ایرانیها اینه که ترسوییم. از کوچکترین تغییری در زندگیمون هراس داریم حتی اگر وضعیت موجود خیلی هم بد باشد.

راست میگفت ... الان دلهره دارم  و در حقیقت نمیدونم برای چی . با اینکه خورشید می درخشه اما آسمون دلم بدجوری گرفته.

 

 

پسرام برام تولد گرفتند. دلم میخواست گریه کنم.این هم مسخره است که ما زنها هم موقع شادی هم موقع غم گریه میکنیم.

باید خوشحال باشم ولی نیستم.

دیروز خوب شروع شد ولی بعد از ادا واصولی که مهربان مادر سر دستبندی که خریده بودم راه انداخت ، حالم حسابی گرفته شد و هنوز هم عصبانیتم ادامه داره.چه فایده داره که یک سال دیگر به سنت اضافه بشه ولی جایگاه لازم این سن را نداشته باشی.

همکاری به پوزخند میگه:"همیشه نفر دومی"

آقای ه میگه:" آدم روز تولدش انقدر عصبانی نمیشه که"

 

ديوانگي

چند سال پیش بود یا چند شب پیش ؟؟؟!!!! یادم نمی اید. خاطراتم آنچنان کهنه و آنچنان روشنندکه ...

 

شبی بود مثل امشب . همان حس خفگی . موهایم مثل مار دور گردنم میپیچد . جمعشان میکنم و با گیره ای نگهشان میدارم. اما حالا سنگینی گیره اذیتم میکند.چاره ای نیست گیره را  باز میکنم . بلوزم را در می آورم . بدنبال قیچی می گردم. تحمل هیچ چیز را ندارم.

آنشب هم شبی بود مثل امشب . اتاق خالی ، تخت دو نفره. اینجا سقف سبزه ، اونجا کف سبز بود . چه فرقی میکند آنشب هم انگار سقف رو سرم آوار میشد.

آنشب هم شبی بود مثل امشب. آنشب تو موبایلم فقط یک اسم بود ، امشب صد اسم. وقتی گوشی را برداشت گفتم :"دارم دیوونه میشم. دارم بین این دیوارها له میشم.

گفت:"من دارم میرم بیرون ، اما در خونه را باز میذارم. میبینمت."

امشب هیچکس جوابم را نداد.

آنشب هم شبی بود مثل امشب.... بالاخره قیچی را پیدا کردم.

 چقدر راحت میتونی بگی : "تو یه چیز مشترک نمیتونی به تنهایی تصمیم بگیری"و همیشه به تنهایی تصمیم بگیری.