منتظرم تا ساعت رفتن برسه. قراره سعید را ببینم ، واقعاْ دلم براش تنگ شده بود.
از شدت بیکاری مدام خمیازه کشیدم و خاطرات را مرور کردم. این وبلاگ هم ماجرایی است. آدمهایی که می ایند ، مدتها نوشته ها را می خوانند- فائزه ، حوا ، بازیچه،رفا ..... . نظر میدهند و بعد مثل یک حباب...پوف.... انگار اصلاْ نبوده اند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۷ ساعت 16:51 توسط -----
|