محبت

حسرت محبت دارم .محبتی بی عوض. محبتی بی دریغ ، بی منت .

چقدر  آدمها عوض شده اند ، حالا برای محبتشان هم قیمت میگذارند .

 آقای کریمی :" به نظرم بیخود خودت رو ناراحت میکنی. اما مگه خود تو مردها را یک کاسه نکردی توی دوتا پست پایینتر؟ من هم معتقدم هر آدمی آزاده اونطور که دلش میخواد زندگی کنه. فرهنگ ما تفاوت رو نمیخواد. میترسه از تفاوت. برای همین همه مقلد طوطیوار فرمایشات همدیگه و اجدادشونن. بخواهی به فردیت برسی اینها هزینه شه. فرد بودن اینجا بدجور وحشتناک به نظر میاد. هرقدر قاتی گله باشى جامعه خیالش راحتتره "

من مردها را یک کاسه کردم ،درسته. اما چیزی که نمیفهمم و دلگیرم میکنه نسبت " همین" است که به ما زنها داده میشه . آخه خدا خیرتون  بده حداقل بگید چی هستیم. این "همین" یعنی چی؟

والا برا من که از صدتا فحش هم بدتره. 

دلم شکست

" شما زنها همتون همینید . ممنون. خوش باشی." 

وقتی دیشب "م" هم سر "پ" داد میکشید همینو میگفت : "شما زنها همتون همینید"

درس این آخر هفته

هر انسانی آزاده تا اونجور که دوست داره و لذت میبره زندگی کنه . این مهم نیست که من ناراحت میشم یا خوشحال . مهم او و شادی بودن اوست.

.

.

.

.

.

مسنجرم را مدتی پیش خالی کردم و از این به بعد هرگز ( غیر از موارد کاری ) ان لاین نخواهم شد . دیگه غیر از جوک برای دوستانم هیچ اس ام اسی نخواهم فرستاد. از همه این نوشته های بی احساس متنفرم .  

.

.

.

دلم می خواد فراموش کنم ولی نمیتونم . شب کابوس میبینم ، کابوس خوابیدن مادرم با یک سگ . دلم میخواد بگم گور بابای هر دوشون اما نمیتونم. بغضش تو گلوم مونده .نمیدونم از کدوم یکی بیشتر بدم مییاد از "ش" یا از "ب".

برف

بین تخت و شوفاژ روی زمین نشسته بود و آلبومهای قدیمی را نگاه می کرد . در هر ورق زدن نگاهش روی دستهای چروک خورده اش میلغزید . سرش را بالا کرد و به برفی که بیوقفه از دیشب می بارید نگاه کرد. باید زمین سرد میبود .باید استخوانهای پیر و فرتوتش توی این هوا درد میکرد ، اما هیچ حسی نداشت . آنچنان بی تفاوت و آنچنان تهی که مرده ای می مانست . شاید هم مرده بود . مگر بین زندگی و مرگ چقدر فاصله است یا چه تفاوتی . یاد شوخیهای دوران بچگییش افتاد " سعدیا  مرد نکو نام نمیرد هرگز/ مرده آن است که دستش بزنی جم نخورد" و فکر کرد : تو هم بالاخره مردی . تو این روزگار کسی هست که بشناسدت ؟!!! . 

چقدر دلش می خواست برف بازی کند. ـ دست بردار پیره زن تو این برف و سرما ... خوبترین حالتش اینه که دست  و پات رو بشکونی . ـ خوب بدترین حالتش هم اینه که بمیرم .

بمیرم ، بمیرم ، بمیرم ... کلمه مرگ در هوا معلق مانده بود . صفحات آلبوم قدیمی را باز ورق زد . خنده های از ته دل ، نگاههای مست ، حرکات عاشقانه ، اشکهای وداع ، همه وهمه یخ زده و منجمد ، سرد و زرد رنگ و خاک گرفته. برخاست . د ر را گشود .سرمای برف مثل سوزن در پاهای برهنه اش  فرورفت . فکر کرد : چند قرن از آخرین هم آغوشیش میگذره . لبخندی زد . مشتش راپر از برف کرد و در دهانش گذاشت و به راهش ادامه داد.

 

جناب کوپو از دست نوشته من کلی عصبانی شده و کلی افسوس خورده.... و کلی گشته تا برام نوشته:" مردها را شجاعت به جلو میراند و زن ها را حسادت .         برنارد شاو"

شما مردها هم دلتان را به تعریفهای خودتان از خودتان و زور بازویتان خوش کنید .

 

یکشنبه ۱۶/۱۰/۸۶:

کوپوی عزیز از من دلگیر شده . امیدوارم من را ببخشد.

منظور من ایراد به شخص او یا هر دوست دیگری نبود . من فقط یک انسانم و خواهان رفتار انسانی . من میگویم ....

ولش کنید فرقی نداره . هر چه به مردها بگویم فرقی نداره ولی از من به همه زنها نصیحت :حتی عشق و محبتتان را مجانی در اختیار کسی نگذارید.

 

برف

برف می بارد

برف می بارد

در دلم دستی دانه اندوه میکارد.

 

متاسفم فروغ جان برف می بارد ولی من شادم . دلم میخواد برف بازی کنم . روی برفها سر بخورم ، سردی گزنده اش را تو دهنم حس کنم.

عصبانیم...

زمین سپیدپوش شده . هم شادم هم غمگین و از دست مردها عصبانی.

از هفته پیش شروع شد . روی صندلی نشسته بودم . از بالا نگاهم میکرد، وقتی خم شد طرفم میتونستم رد نگاهش را از روی گردنم تا روی بازی یقه ام حس کنم . و بالاخره به حرف اومد "شاید نذاشتم امشب بری خونه".

 جالبه دو سال پیش آنچنان رفتار کرد انگار یک غریبه ام . به منشیش گفته بود "نمی خوام ببینمش" و به دوستی گفته بود "نمیپذیرمش برای اینکه بی ادبه " . و حالا فقط برای یک لحظه با جسم من بودن حاضره هر کاری بکنه.

و همون روز"ب" SMS میزنه :"خانواده محترم امروز تشریف نمی برند بیرون؟"

و چند روز بعد جناب کوپو شعری برام میخونه در مورد جلب دوستی یک زن و با عبارت اینکه "دسته چکم برات بازه " تمومش میکنه و بعد میپرسه:" چی شد چرا تو هم رفتی؟"

و تمام این مدت یاد حرف علی هستم وقتی که داشت دوستیمون را بهم میزد:" برای اینکه تو تنها زنی هستی که جندگی تو خونت نیست ."

کوپو جان ، شما مرد جماعت تا برا چیزی خرج نکنیدتا دنبالش ندوید قدرش را نمیدونید .......................

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم برای نوشتن تنگ شده .مثل روزهای تنهایی دبی . روزهای جمعه ، تو مک دونالدز القریر با قلم ، دفتر و بستنی لیوانی . گاهی پکی به سیگار ،بی توجه به اطراف .نوشتن و نوشتن....

چقدر حرف،اتفاق ،حس برای فراموش نکردن دارم ولی آرامشی نیست.

 

خالی

اینم شده ماجرای نقاشی کردن .

 استعداد دارم ، دستم قویه ، اگر همت کنم میتونم صاحب سبک باشم ،....

همه اش درست. ولی وقتی مغزم خالیه!!!!!انگار یه چاهی که وقتی سنگی می ندازی توش، صدای برخورد سنگ با برگهای خشکیده انقدر خفیفه که نمیشنویش.

خالیم ، از هر حسی . از هر فکری.