عصبانیم...
از هفته پیش شروع شد . روی صندلی نشسته بودم . از بالا نگاهم میکرد، وقتی خم شد طرفم میتونستم رد نگاهش را از روی گردنم تا روی بازی یقه ام حس کنم . و بالاخره به حرف اومد "شاید نذاشتم امشب بری خونه".
جالبه دو سال پیش آنچنان رفتار کرد انگار یک غریبه ام . به منشیش گفته بود "نمی خوام ببینمش" و به دوستی گفته بود "نمیپذیرمش برای اینکه بی ادبه " . و حالا فقط برای یک لحظه با جسم من بودن حاضره هر کاری بکنه.
و همون روز"ب" SMS میزنه :"خانواده محترم امروز تشریف نمی برند بیرون؟"
و چند روز بعد جناب کوپو شعری برام میخونه در مورد جلب دوستی یک زن و با عبارت اینکه "دسته چکم برات بازه " تمومش میکنه و بعد میپرسه:" چی شد چرا تو هم رفتی؟"
و تمام این مدت یاد حرف علی هستم وقتی که داشت دوستیمون را بهم میزد:" برای اینکه تو تنها زنی هستی که جندگی تو خونت نیست ."
کوپو جان ، شما مرد جماعت تا برا چیزی خرج نکنیدتا دنبالش ندوید قدرش را نمیدونید .......................