سه روز گذشته مرتب فکر می کردم امروز که بیام سر کار چی بنویسم . چقدر حرف برای گفتن داشتم.اما الان که نشسته ام پشت دستگاه حرفی برای گفتن ندارم .فقط قسمتی از متن کتاب " پنج نفری که در بهشت به ملاقاتت می آیند " را می نویسم ، چون این چند جمله تمام ذهنم را با خیال "ب" پر کرد.

"تمام والدین به فرزندانشان لطمه می زنند.کاری نمی توان کرد . دوران خردسالی ، همانند شیشه ای صاف و بی خدشه ، اثر انگشت شکل دهنده اش را جذب می کند. برخی والدین این شیشه را لک می کنند ، بعضی آنرا ترک می دهند ، تعداد محدودی شیشه کودکی را چنان خرد می کنند که دیگر قابل ترمیم نیست.

.

.

.

با تمام اینها ، او در نهان پدرش را می ستود ، چرا که پسران ، پدرانشان را حتی با وجود سوء رفتار ستایش می کنند . این چنین است که سرسپردگی را می آموزند. قبل از اینکه یک پسر بتواند خودش را فدای خداوند یا یک زن بکند ، خود را فدای پدرش میکند . حتی اگر احمقانه باشد، حتی اگر قابل توجیه نباشد."