مدتها بود دیگر اینحال را نداشتم . یادم نیست آخرین بار کی بود .... خیلی وقت پیش ..... خیلی دور ...
فکر کنم زمان دانشجوییم بود .همان وقتی که دکتر بخاطر سردردهایم بهم قرص اعصاب داده بود . الان هم باز بدلیل همین سر دردهای لعنتی دارم قرص میخورم .
حال بدیست . دست و پا زدن تو یک کابوس بی انتها . کاش فقط فراموش کردن بود ، اونوقت می رفتم دکتر و می پرسیدم : ممکنه آلزایمر داشته باشم؟ ولی همونقدر که آشناترین آشناها غریبه بنظر میایند غریبه ترین غریبه ها آشنا میشوند . انگار بارها و بارها آن لحظه را زندگی کرده ام. انگار فیلم زندگیم در بعضی صحنه ها سانسور میشود و بعد، بعد از یک سیاهی مطلق صحنه ای از زندگی یک شخص دیگر وصله پینه فیلم من میشود.
حس غریبیست...........
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۶ ساعت 12:50 توسط -----
|