امروز روز تولدمه

خوشحالم ، کاش ماه رمضان نبود و میتونستم پسرهام را ناهار مهمون کنم.

این چند روز  عالی گذشت .

 روز چهارشنبه منتظر بودم . انتظار بیخودی بود . میدونستم کسی در خونه رو نمیزنه ولی دوست داشتم انتظار بکشم . پشت پنجره بودم - گواینکه از پنجره اتاقم اصلا خیابون پیدا نیست ولی انگار وقتی منتظری حتما باید بری پشت پنجره - که متوجه غوغای گنجشکها شدم . خدایا چند وقت بود این صدا را نشنیده بودم ؟ چند وقت بود پرشهای کوتاهشان ، پروازشان را تو درختهای چنار ندیده بودم.؟

پنجشنبه چندتا از دوستانم با یک کیک تولد اومدن . هرچی گفتم زشته تو ۴۲ سالگی شمع روشن کردن ، بخرجشون نرفت .

وامروز از ۷ صبح ... دختر عمویم "شیرین" اولین پیام تبریک را فرستاد . از یکی  همکارهایم یک دستبند تقره هدیه گرفتم. مادر ، پدرم از تو جاده زنگ زدن و تولد را تبریک گفتند . یکی دیگر از دختر عموهایم یک برنامه کامپیوتری Real Age برایم فرستاده  که طبق آن سن حقیقی من ۲۶ سال است.

و من امروز دوباره متولد شدم.........